۱۳۹۰ مهر ۲۸, پنجشنبه

Gilenya













این نام داروی پژوهشی جدیدی ست که حدود سه سال است در بین دو ،سه هزار بیمار مبتلا به ام. اس استفاده شده و نسبتن بد جواب نداده .ساخت شرکت داروسازی نووارتیس است .منم حدودهشت ماه در یک گروه دانشگاهی همراه بود م وراضی،اما سه ماه پیش گفتند باید مدتی مصرف نکنی ،چون آزمایش خونم کمی به هم ریختگی نشان داده.در واقع یک نوشداروی الکسیر گران قیمت است و روزانه یک کپسول مصرف می شود. کپسول :صفر،ممیزپنج میلی گرم در آن است وبه قیمت صدوسی یورو.شانس من و دیگر کم پولان مبتلا این است که سیستم بیمه درمانی در کشورهایی مثل آلمان این مخارج را به عهده می گیرد .شاید باید دوباره یک دوره ی یک ساله این کپسول را استفاده کنم .راستی.نمایشنامه ی مخمصه را در پست بعدی اینجا می گذارم .با اینکه بازنویسی ش کردم،کار جا نیفتاده همه ی اهل تئاتر می دانند که نمایشنامه ی نوشته شده تا روی صحنه نرفته کامل نگاشته نشده وبیشتر از پنجاه در صد باید روی صحنه و پس از اجراهای نخست تکمیل بشه و به زندگی ادامه دهد.


در ضمن درباره ی اوضاع قمر در عقرب و هیاهوی انتخاباتی که انتخابات نیست من هیچ پیشنهادی ندارم ।।।

در این خرقه بسی آلودگی هست
خوشاوقت قبای می فروشاندراین صوفی وشان دردی ندیدم
که صافی باد عیش دُرد نوشان
چومستم کرده ای مستور منشین
چو نوشم داده ای زهرم منوشان
بیا و زغبن این سالوسیان بین
صراحی خوندل و بربط خروشان

حافظ

۱۳۹۰ مرداد ۲۴, دوشنبه

چه ها شدن


با تمرکز در ژرفا ی بودن و هستی وشناخت در مراقبه و مدیتیشن می توان نا پیداها و نا ممکن را پدید آورد و پذیرفت. این آگاهی گر چه در ذهن و حس و درک است و تخیل ، اما می تواند به واقعیت هم تبدیل شود ــ به نظر من البته .

از خودم می پرسم که آیا تصور به تصویر بدل می شود ، یا برداشت ادراک با تصور آمیخته ؟

می دانم که پاسخ کامل و عمومی در این مبحث می تواند " پُِِِرُومته " گونه شود و بی پایان بر دوش بماند، اما دلپذیر . و پر تنوع .


از تو می پرسم ؛

آیا تا حالا در خلوت از خودت پرسیده یی که چرا زنده هستی و نقش تو در زمان چیست ؟


اخبار و مشاهدات بودن امروز ات وگذر ش که درهر دم وبازدم تجربه می کنی که بی تو هم هست و می چرخد ، پس تو چی ، وتوکجایی در زمان ؟

تو در ساخت آینده پوینده همراهی ، یا در گذشته و مشاهدات امروزه مانده یی ؟

گوش کن !

رویداد فردا را می توانی تنها در خودت و در انزوا و آبستره بخواهی و همراه باشی ، یا اینکه بودن ات را آگاه و آزاد بزیی و امروز ات پر باشد از لحظات بودنی خود ساخته.

می دانم که انسان موجودی بس پیچیده است و هزاران علت و معلول و دلیل و حکمت ونماد فرهنگ و دانش و تقدیر وتکامل در او وخواسته هاش تاثیر گذار است و اگر یکی زیاد هم در خود تعمق کند ،اگر چه از خود خواهی و خودبزرگ بینی می گذرد و آگاهتر می زید ،اما ممکن است که در بی پناهی غرقه شودو هوش وحواس اش بی جهت مشغول . و از واقعیت دور و پریشان حال .

وقتی که تو از مراحل تفکر و تعمق و انزوا و آبستره گذشتی و با آگاهی در جامعه همراه باشی ، تازه می توانی دست بکار ساخت آینده ات شوی .

این شناخت و پیشرفت که در هر فرد امکان پذیر است ، هنگامی که در سطح جامعه و همگانی تصور کنی ، شدنش کمی سخت تر می شود . ولی با داشتن ارتباط از حال دیگران در جامعه ی در نظر گرفته آسان تر دست یافتنی ست . این همه پیش زمینه و بالا پایین پریدن ، برای بیان این نظر؛

انسان هر که باشد ــ مذهبی یا دین گریز ــ به نظر من فرقی نمی کند و خواسته یا نا خواسته در بزنگاه مرتبط است وهمراه

یعنی اینکه افراد در جامعه با خودشناسی و آگاهی از حال هم ،می توانند فردای شان را بسازند .تاریخ نمونه های بسیاری نشان داده ــ بویژه در همین چند قرن گذشته . به نظر این حقیرپرحرف ؛ بیشتر مردم ستم کشیده ی ایران ،امروزپس از سال ها مبارزه و شناخت ،به این حد از آگاهی رسیده که فردا را آزاد بسازد و از شر ستم و تحجر ــ هر نوعی که باشد ــ نجات پیدا کند .

به امید آینده یی آگاهانه وآزاد ساخته شده به دست خود مردم.

۱۳۹۰ تیر ۲۱, سه‌شنبه

بسی جان عزیز است که تمنای تو دارد


در نظر بگیر که انسان ــ یاآنچه که امروز به عنوان انسان شناخته شده ــ همیشه در پی پیشرفت بوده .اما جوری هم در انتظار . در انتظار چه ؟ منتظر تو . تویی که بوده یی و امروز هستی و فردا ؛ انسانی انسان تر از پیش . انسانی که می تواند به اعماق پلیدی و یا به اوج عرش رسد. یا در خودخواهی اسیر بماند ودر حبسی خود ساخته بودن را تعریف ودرک کند. در فرهنگ وتاریخ مدنیت انسان که مطالعه کنی ، می بینی که بسیاری از انسان ها بودن یک منجی را لازم می دانستند و به نحوی منتظر یک ناجی بوده اند .این خواسته اما تا حدودی به اشتباه تعریف و به حدی بر همه تحمیل شده . نمونه ی بارز آن سوء استفاده ی بعضی از کارگزاران دینی بوده . کسانی که به نام دین جنایت ها کردند .آنها که مثلن حکایت ها و افسانه های بی اساس در اذهان انسان ها جای داده اند و می دهند و از این خواسته ی انسان ها برای رواج ستم و تحجر فکری بیشتر سود جسته اند.دنیای امروزی را که آگاهانه نظاره کنی ، می توانی رویدادهای به ظاهر نا همگونی را به هم مربوط ببینی . برای نمونه ، چرا در یک جامعه دین وخرافه بدون یکدیگر دوام ندارند ، یا اینکه چرا هر وقت مدتی بورس و سهام عده یی کمی تنزل می کند ، بازار ترور و بمب گذاری در جایی دیگر گرم می شود . شایداین چند سطر در این پست بی ربط به نظر برسد ، شاید نه تنها به نظر می رسد ، بلکه واقعن هم چنین باشد ، اما شاید هم ناگفته یی در بین واژگان باشد که به دنبال یک ذهن هشیار و یک وجدان بیدار می گردد و در انتظار توست.تویی که انسان تری و رها از ترس و تنفر.


ما نگوییم بدومیل به ناحق نکنیم
جامه ء کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
خوش برانیم جهان در نظر راهروان
فکراسب سیه وزین مفرق نکنیم
حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم
...
گرچه با دلق ملمع می گلگون عیب است
مکنم عیب کزو رنگ ریا می شویم


حافظ

۱۳۹۰ خرداد ۲۸, شنبه

کدام دشمن؟


گاهی در جامعه یی ستم کشیده وسرکوب شده واژه یی آنقدر درمرداب بی مفهومی ونا راستی اسیر وبه زنجیر کشیده می شود که ماهیت اش را از دست می دهد .مثلن در فزهنگ آن جامعه از دشمن ودید او به چپاول سرمایه ی ملی جامعه ی تصاحب شده ی مورد بحث مطرح می شود وواژگان بی ماهیت طوطی وار بر زبان می آیند واستفاده می شودوچون بی هویت شده اند ،بی فایده ونا کارآمداند .دشمن؟!!
دشمن کیست؟ چه در پیش دارد و قصداش چیست؟
در آلمانی گاهی به طعن به شخصی گفته می شود : کسی که چنین دوستانی داشته باشد ، نیازی به دشمن ندارد।. درجامعه ی تحت ستم وچپاول ایران حکومتگران ازدشمن واستکبارجهانی وبدی آن سال هاست که می گویند ।. می گفتند دشمن به دنبال چپاول وغارت این کشور است وقصد بی قانونی و تجاوز به حریم انسان ها رادارد ووو

واژگانی که ناکارآمد شدندوپوچ ।واقعیت این است ؛آنچه که در ایران گذشته ومی گذرد؛مانند همان سخن آلمان هاست که با این همه بی قانونی وچپاول حکومتگران خودی ،نیازی به دشمن بیگانه نیست.

۱۳۹۰ خرداد ۱۱, چهارشنبه

نشان بی قانونی وچپاول جایگاه انسان شدن چه آسان


شهره ی جهان شدن در بی قانونی و بی ثباتی ، هر چند از وحشت هم که باشد ،تنها نشانی از تشویش است ونه بیش . آنچه که در هویت حکومتگران ایران سال ها با ریا و تعارف و پنهان کاری در این سه دهه ی گذشته به سیاستمداران جهان نشان داده نمی شد ،امروزه خود را به جهان می نمایاندو به هیچ اصل و قانون بین المللی پایبند نبودن حکومت ایران، گوشه یی از این بدبختی ست وآنچه که مردم ایران متحمل بوده ــ از قبیل جنایتی که در مراسم به خاک سپاری آن کهنه مبارزخستگی ناپذیر رخ داد و دختر همراه پدر بزرگوار از شر تحمل اش آزاد شد ــ ،ویا از نو ع به تاخییر انداختن اجازه ی پرواز عبور ی هواپیمای خانم مرکل ازآسمان ایران ـ دیروز ـ نشان بی ثباتی بیشتر است و نزدیک شدن به آگاهی متمرکز تر وآزادی مردم و تغییر این اوضاع بی سامان ।

با تسلا به بازماندگان


همینجور که دیده و خوانده می شه ، نوشتن در این وبلاگ آسان نیست و همه چیز را باید چندباره نوشت ।وهی ویرایش کرد وتغییر داد



صراحی میکشم پنهان ومردم دفتر انگارند

عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی گیرد
نصیحت گوی رندان را که با حکم قضاجنگ است

دلش بس تنگ می بینم مگر ساغر نمی گیرد؟
حافظ

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه

خُِرافه که بیداد کند


یک جورایی خرافات و خرافه دوستی قدمتی بیش از تفکر انسانی دارد. یعنی هر دو در پروسه ی تکامل اجتماعی انسان سهیم بوده. انسان خرافاتی بوده و متفکر . خرافه را نمی خواهد،اما خرافه خودش جای خویش را در ادراک و روان و عقل وکنش و واکنش پیدا می کند و می زید. شناخت دانش امروزی ،انسان متفکرگاهی حدس می زند که چیزی پیچیده تر از تفکرمحض و دانش آکادمیک، انسان و هستی را می چرخاند . پرسش هایی هست که آدم متفکر و آگاه می گوید : نمی دانم ،اما می جویم تا بیابم پاسخ را بیابم . نیرویی در او آرزو می کند تا بیابد . برای نمونه پرسش هایی در دانش پزشکی.طی یک سری پژوهش های دانشگاهی با سالمندان و بیماران آلزهایمر ،پس از مرگ آنها و آزمایش های لابراتواری بر مغزها ــ البته با اجازه ی خود شان پیش از وخامت و مرگ ــ به نتایجی پیچیده و بر عکس انتظار دست یافته اند . یکی از پزشکان که با راهبه های کهن سال در تماس بوده می گفت : بعضی از این خانم ها در سنین بالا هنوز حواسی جمع داشته اند ،ولی پس از مرگ شان و بررسی مغز ها شان ، دیدیم که عفونت ووخامت در لایه های مغز زیاد دیده می شود و طبق دانش پزشکی این مغزها در انتهای مسیر بوده اند ، اما نمی دانیم چه شده که تا آخرین دم و بازدم هنوزنسبتن معمولی کار می کرده اند . این گونه پرسش ها دردانش و تفکر درپژوهش هستند ،همان جور که پرسش وپاسخ های فلسفی و اجتماعی و روانشناختی ودیگر علوم امروزه ذهن پژوهشگر را کوشا می کند .خرافه هم در لایه های پروسه ی ذهن جمعی انسان با جمع همراه .وتاریخ تلخی ها و خطرات این درد روان اجتماع را تجربه کرده .اینکه بازار رمال و جن گیر و خرافه در ایران امروز گرم شده ، جای شگفت نیست . در دوران هایی که جامعه یی با زور وستم وبی قانونی حکومت می شود، این بدبختی به عنوان حربه یی در دست زورگویان است و خشم و خشونت شان بدون پرورش خرافه شدنی نیست.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۹, جمعه

تفکر ِذهن و تخیل ِخواهش


آنچه که ذهن را به تفکر می خواند یا درک انسان رادر ذهن روان می بخشد، بی اندازه است و بی پابان . به نظر من رشد فهم و ذهن توانی عمومی ست و پویا و بدست آوردنی .و در واقع شناخت این استعداد و دانستن و باور خویش شدنی ست. تنها باید آنرا جویید وآموزش داد،اما خیلی از انسان ها یادشان می رود و مخ را بی کار و تنبل می گذارند . برای نمونه ازخودم می آغازم ؛اون چیزی که نخست پیش از هر چیز دیگر برام مهم است ؛آنقدر پیچیده است که تمام بدبختی های دیگران ـ چیزهایی که در اخبار می خوانم و می شنوم و می بینم ـ وهمه ی دردهاوکسالت های شخصی ام ـ که از بیکاری و دواودرمان و غیره گرفته تا ووو ـ، در یادم به کنار می رود ،مثلن اینکه پس فردا روز جهانی بزرگداشت کار و کارگر است و باید در آن روز کار نکرد واگر شد دور هم بود و شاد، و یا روز پس از آن در ایران روز قدردانی از آموزگار است و یا اوضاع اقتصادی و جیب خالی گرسنگان ویا دعواهاو قهر و آشتی های سیاسی ویا هزاران درد و مرض و بدبختی وبی عدالتی اجتماعی و چپاول بی حد سرمایه ها ی انسانی ومحیط زیستی ویا و یا و یاها ی دیگر را که پشت هم بچینی ودر هم قاطی کنی هم به پیچیدگی اش نیست .مثلن از خودم می پرسم که چرا یک وقتی از پرحرفی و وراجی ام تشنه به خون داشتم و زمانی از بی حرفی و بی نظری ام عده یی دلگیر می شوند. ،یا اینکه چرا هنوز این کتاب یا آن کتاب را با اینکه سال هاست باخودم اینورواونورمی کشم و هنوزدرست نخوانده ام ،برایم مهم است ومی خواهم کامل بخوانم و بفهمم اش... بلی ،این چنین است؛ درد ها وگرفتاری روح بی کار و ذهن پر از پرسش و تن بیمار ومجروح وجیب کم پول خودم .ومی دانم بایستی متمرکز فقط بخوانم و بخوانم وبفهمم واگرتوانستم یاری گر دردمندی باشم .و دیگر هیچ . ولی این نمی شود. چون زخم هایی هم هست که مثل خوره به جان مغز می افتند .حالی که اندکی شبیه به آنچه که شخصیت " بوف کور " صادق هدایت مطرح می کند. از این جمله ؛دیدن دردهای روان انسان ـ به طور شایع ،مثل پارانویید عمومی ـ یا خشونت طلبی پنهان در نظام هایی به نام دین ،به چه دلیل است و به سود کیست ؟؟؟دردها بسیار است، اما بگذریم که درمان هم بی حدوشدنی...


در واقع
اینگونه
مشغولیات ذهنی
بهتره

اما
مخ
کار خودش را
انجام می دهد
وبه کسی گوش نمی کند
باید دید
چه در پیش است.


از خطا گفتم شبی زلف ترا مشک ختن
میزندهر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز
پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب
میرود چون سایه هردم از درو بامم هنوز

حافظ