۱۳۸۸ خرداد ۲۷, چهارشنبه

تا چه حد ؟؟؟


چندتاباید بشود ، چندتا سند و مدرک دیگر ؟؟! این مردم از خشونت و بی قانونی و هرج و مرج و تو سری و اجبار خسته شده اند . مگر چه می خواهند ؟ به جز ، عزت و سربلندی و محترم شمردن حیثیت شان .فهمیدن و پذیرش این خواسته ی انسانی ـ که در وجود همه ی انسان ها هم هست ـ اینقدر دشوار است ؟؟! من حالا کسی نیستم بیرون گودم ومجازی و غباری گذران . اما این همه فعال و دلسوخته که به خیابان ها آمده و می آیند و خواهند آمد چی ، مجازی اند ؟ آقای موسوی بیگانه است و از سوی دولتهای خارجی اجیر شده ؟؟! در یک نظام مردمی و دمکراتیک و آزاد ، سران و گردانندگان امور کشور ، با دیدن مردمی متحد و همدل که به خیابان می آیند و بر امور نظارت و در رخدادها شریک هستند ، دلگرم می شوند و خوشحال . این بزرگترین تفاوت میان دو نوع سیستم است . یکی زور و سرکوب و بی قانونی ، ودیگری آزادی و قانونمندی و خرد . یکی ، همدلی و همیاری و اتحاد مردمی را می پسندد و دیگری تفرقه و خشونت و نفاق مردم را . به نظر من ، آمدن انبوه ملت به پای صندوق های رای ، نشان این همدلی مردمی ست ، که سال ها پیش گسیخته شده بود . دل ها و افکار و انرژی انسان ها که به هم بپیوندد ، بسیاری از آنچه ناممکن بنظر می رسد ، ممکن می شود . یکی دوبار دیگر هم همینجا نوشتم که برای حال خود ومطرح کردن خودم نیست . چرا که از این « من » یک گرم هم نمانده . این چند سطری که گاه ، گاه اینجا نوشته شده ، از دلسوزی ست ، دلسوزی به حال ظالم و مظلوم . به هر حال چه خوشتان بیاید و چه نه ،اینگونه که با مردم ایران رفتار می شود ، ظلم است و ستم محض . و نادیده گرفتن حیثیت انسان . امیدوارم که به بلبشو و خشونت و خونریزی ختم نشود و از بی قانونی وتقلب دورشویم و به جایگاه راستین انسانی ، نزدیک . شاید در روزهای آینده ، برای درمان کسالت ، بستری باشم و نتوانم اینجا چیزی بنویسم . نوشتن و ننوشتن اینجا مهم نیست . آنچه که باید انجام گیرد به بود ونبود این ذره بند نیست و انجام می گیرد . آنهم چیزی نیست ، جز رسیدن به دمکراسی راستین .هزاران هزار که خردمندانه و عاشقانه و همدل به صحنه آمده اند . این نشان روند دمکراسی نیست ؟؟پس دیگر به دنبال چه نشانی هستید؟؟

۱۳۸۸ خرداد ۱۴, پنجشنبه

آنگاه


خورشید مگر منبع اصلی انرژی نیست ؟ پس چرا این چشمه ی انرژی با این همه نور نادیده گرفته شده ؟ هزاران سال پیش ، پس از عصر حجر که انسان فهمید با آتش و دما ی بالا ، می توان جاهایی با ذوب به آهن دست یافت ، چون آهن در آن دوره چیزی نو بود و نشانی از نیرومندی ، درخت پشت درخت و جنگل پس از جنگل آتش زد تا به آهن بیشتر رسد و خود را نیرومندتر و قوی تر کند، سال های سال پس از آن ، در چند صد سال گذشته و پس از انقلاب صنعتی ، انسان هر سال بیشتر و بیشتر به نوآوری ها رسید . زندگی هر ساله از جهاتی آسانتر از سال پیش شد وانسان راحتتر .تا اینکه این پیشرفت ها و نیرومندی ،خودش زمانی ، به خطرناک ترین دشمن انسان و طبیعت تبدیل شد . جنگ های ویرانگر قرن بیستم که هنوز در خاطرات مانده . و پس از آن هم دوران جنگ سرد . تا اینکه روشنفکران و سران جناح ها و بلوک ها فهمیدند و پذیرفتند که همه بر یک کره ی خاکی ِخیس بسر می برند و به هم محتاج اند .در چند دهه ی گذشته ـ بویژه پس از فاجعه ی چرنوبیل ـ انسان های آگاه دید خود را تا حدود ی تغییر دادند و جور ی دیگر با مسئله ی بهره مندی از انرژی برخورد می کنند . امرزه انسان ها در بیشتر کشورهای پیشرفته بدنبال انرژی های مفید طبیعی هستند ، مثلن انرژی خورشیدی .انرژی اتمی هر چند امروزه نشانی از پیشرفت و تکامل انسانی ست ، اما خطرناکتر از آن است که به نظر می رسد . آنقدر انرژی در تابش خورشید هست که مهار و استفاده ی ذره یی از آن برای همه ی نیازهای انسانی کافی ست . پس چرا نادیده گرفته می شود ؟ ؟!



چشم ها را باید شست ، جوردیگر باید دید


لب دریا برویم ،

تور در آب بیندازیم

و بگیریم طراوت را از آب


پرده را برداریم :

بگذاریم که احساس هوایی بخورد



کار ما نیست شناسایی « راز » گل سرخ ،

کار ما شاید این است

که در « افسون » گل سرخ شناور باشیم


سهراب سپهری

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه

سکوت سرشار از ناگفته هاست


این انگار نام یکی از شعرهای شاملو بود . چقدر از این واژه ی : « سکوت » در ادبیات ما استفاده شده .از شاعران پیشین ـ پس از پارسی باستان ـ از زمان رودکی گرفته تا امروز . البته می دانم که سکوت هم مثل هر واژه ی دیگر حق و حقوق استفاده شدن داشته و دارد و خواهد داشت ، اما چقدر باید سکوت کرد و چرا .ناگفته بمانیم یا بیان شویم ؟؟؟ پرسش این است . سید ! سی سال پیش به خیابان نرفتم که جای تاج را با عمامه عوض کنم . رفتم تا جلوی ستم بایستم . رفتم تا آزادی و عدالت و استقلال و سربلندی این مردم را ببینم . نرفتم تا آخوند را به جای خان بر تخت ستم و بیداد بنشانم . همینجور که در پست پیش نوشتم ، برای خودم نیست . برای تو که حافظ را حفظی ، نیاز به توضیح حال عشاق ندارم . می گویند ، هر که تو را مستقیمن خطاب کند ، تنها به دلیل جسارت خطاب تو ، به مرگ تهدید می شود و در بند بسر می برد . خیال کرده یی کیستی ؟؟! فردا می توانی دستگاه و تشکیلات تهمت و افترا به راه اندازی و مرا خائن و وطن فروش و از کاگزاران استکبار جهانی بخوانی . می توانی حکم صادر کنی . هر چه دلت می خواهد .هر چقدر خودپرستی و خودبزرگ بینی ات هم که تحقیر شده ، باشد . تفاوتی ندارد . من هیچ کس نیستم . نه مال دارم و نه منال ، اما هنوز دل زنده . نه دشمنتم و نه دوستت . از این مرحله گذشته ام که زندگی را در سیاه و سفید و دوستی و دشمنی خلاصه کنم ، اما آنچه که بیان شدنی ست ، باید بیان شود ، چونکه دلم به حال انسان و انسانیت سوخته ، نه برای خود . برای اینکه روشن شود ، کمی از زندگی شخصی ام به عرض برسانم . در یکی دوسال اول زندگی چند بار همه ی پزشکان گفته بودند ، تا فردا زنده نیست ، اما زنده ماندم . مثل بیشتر کودکان ، صدها بار افتادم و دوباره پاشدم . انقلاب و جنگ و آوارگی وثروت و مفلسی و بیماری و خوشی و ناخوشی زندگی را گذراندم تا اکنون . تا این پرسش .
بیان یا سکوت ؟؟؟
کاری که سی سال پیش آغاز شده ، هنوز حتا متولد هم نشده،اما در حال تولد است و امیدوارم که خرد ، بر جای تنفر نشیند و ابن کاروان به مسیر تکامل رسد .
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید
گفت با این همه از سابقه نومید نشو
حافظ

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۷, پنجشنبه

یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینیم

پا کدلی بگزیدن دشوار نیست . هر چند مُخ هی همه چیز و همه ی ادراک را می پیچاند و دو دوتا چهارتا می کند و پاکدلی را دشوار نشان می دهد ، اما به دلیل اینکه ، در وجود انسانیت ، پاکی نهفته است و همه ی هستی از پاکی نشات می گیرد ، پس شناخت و گزیدن اش شدنی ست و هنگامی که انجام گرفت ، همه چیز زیبایی ست . ومزه ی زندگی می دهد ونمی توان مرگ دیگران را پذیرفت . حکم اعدام ، به هر بهانه یی هم که امروزه ، در برخی مناطق ـ به نام وبرای جلوگیری از خشونت و ظلم ـ هنوز انجام می شود ، راه حل نیست .وتنها به عادی شدن این خشونت ، دامن می زند . به نظر من هر انسانی قادر است ، به بینشی گسترده و پاکدلی برسد . هنگامی که انسان همه ی کینه ها و ترس ها و درد خود را شناخت ، تازه پی می برد که با گذشت و عبور از این مرتبه و مرحله و آشتی با خود و دیگران و همه ی خوبی ها وبدی ها ی زندگی ، به پاکدلی نزدیک شده . باور کنید ! من این چیزها را برای سود و زیان خودم نمی نویسم ، من به پاکدلی نزدیکم ، شاید هم خیال می کنم نزدیک شده ام . به هر حال همانظور که در پست های پیشین یکبار در باره ی بیماری و روش های گوناگون درمان نوشتم ، مسئله ی شخصی خودم ، آموزش دیدن و یادگیری ست ، اما بخاطر روشن شدن دیدگاه ام برای دیگران ، گاهی در پستی هم نظری شخصی مطرح می کنم ، که شاید بعضی ها خوششان نیاید . من مخالف حکم اعدام وجنگ و خشونت و ظلم و بی قانونی ام . حضرات ! اینگونه که در زندان های ایران با زندانیان رفتار می شود ، ستم نیست ؟ . نمی دانم چند نفر به این وبلاگ سر می زنند . تعداد خوانندگان برام مهم نیست ، آنچه که مهم است ، بیان است ونه بیش.

حالیا مصلحت وقت در آن می بینم
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم
حافظ



۱۳۸۸ اردیبهشت ۹, چهارشنبه

هر سه






این سه تصویر از ، سه گوناگونی ، سه معنا و سه مفهوم و سه موضوع ، شاید در نگاه نخست ، هیچ ربطی به هم نداشته و بی ربط و بی خود به نظر برسند ، اما می توانند هم در ذهنی خلاق ،بدون متن و توضیح ،به هم بافته شوند و داستانها و منظور ها و قصد ها در آن نهفته دیده شود . یا دیده نشده ـ تنها شنیده ـ ، درک و برداشت شوند . منظورم از این همه کش و قوس و پیج و خم به این سه تصویر را خودم هم دقیقن نمی دانم ، این چند تا با هم بودند و من بی ایده . البته کمی که تامل و تفکر می کنم و از خودم ، پیش خودم می پرسم ، به چه دلیل ؟!! می بینم ؛ این سه موضوع ، یک جورایی ، تو ذهنم با اجازه ی زندگی ، به هم وصل بودند و من یادم رفته بوده . عکس اول که گل و بهار و اردیبهشت وزنده . عکس دوم هم که یکی از زیبایی ها ی پُر شکوه طبیعت ایران مان است و سومی هم یک راهپیمایی و تجمع کارگری ست ، به فردا و مراسم اول ماه مه . از دیشب به فکر این روز بودم و هی یادم می رفت و هی دوباره می آمد وهمیشه هم با کوه و گل همراه بود .شاید به این خاطر که پایداری و تحمل و شکوه و بردباری طبقه ی کارگر ایران با گل باید پاداش داده شود . به هر حال روز پر شکوه و خوش و خیر و زیبایی را برای همه ی کارگران آرزو می کنم .

۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه

psychokinesilogie


" سایکوکینزیولوژی " نام نوعی پزشکی ست که دکتر " دیتریش کلینگهارد " برای درمان بیماری ها استفاده می کند . این نوع درمان و شیوه ی تراپی او در حدی ثابت شده و کارآیی داشته که امروزه در چند کشور مورد استفاده و درمان قرار می گیرد . او توانسته با این پزشکی و استفاده از این تراپی ، بیماری های صعب العلاج را بدون مصرف و تجویز داروهای متداول درمان کند . تا آنجا که من متوجه شدم ، او بر این نظر است که بیماری هایی که در بزرگسالی خود را نشان می دهند ، تاثیر گره یی ست که در اوان زندگی در روان انسان زده شده و بر اثر فشارهای پیاپی در زندگی ، این گره کورتر و پیچیده تر می شود وروزی خود را در یک بیماری سخت نشان می دهد و حتا می تواند به مرگ منجرشود. در رابطه با او و نوع این تراپی و درمان بیماری ها از طریق این شیوه ، تلاش می کنم در آینده ، مفصل تر پستی بنویسم . الان حدود پنج سال است که من به دلیل کسالت و بیماری بیشتر عادت های خود را تغییر داده ام و جور دیگری زندگی می کنم و بیماری و تندرستی برام مهمترین مسئله شده و از پنج سال پیش تا این ساعت هم توانسته ام بدون مصرف داروهای پیچیده ی شیمیایی و گران قیمت ، نسبتن معمولی زندگی کنم . این تغییر در نگرش و مرام و عادات زندگی ، آنقدر جالب و تاثیر گذار بوده ،که قصد دارم ، حتا در این زمینه دوره یی طی کنم و مدرکی بگیرم ، تا شاید بتوانم به دیگران هم یاری برسانم . مثلن گیاهخوار شدم و روزانه یوگا و مدیتیشن کار می کنم و در مجموع سعی می کنم ، آگاهانه تر زندگی کنم . چند روز پیش ، دوستی که از ایران آمده بود را نزد دوست دیگری ملاقات کردم و صحبت از ایران و اوضاع شد و نظر م را پرسید . چیزی که به او گفتم این بود« مهمترین مشغله ی من این است که فردا چند قدم می توانم راه بروم ، و یا اصلن می توانم هنوز یا نه . » به هر حال بیماری و تندرستی ، در حال حاضر تنها مشغله ی اصلی ذهنی من است و رفع مشکلات و بدبختی ها ی دیگران در مرحله ی دوم . به هر حال در آینده سعی می کنم ، در این زمینه بیشتر پژوهش کنم و از یاد گرفته ها و تجربیاتم بنویسم . برای نمونه ، طب سنتی و پزشکی های مدرن امروزی ، در علاج و درمان بیماری ها . اگر عمری بود و چیزی یاد گرفتم که جالب و مفید بود ، اینجا می نویسم .

۱۳۸۸ فروردین ۲۱, جمعه

قدر ِ زیبایی و شکوه این قطره ها را نباید داشت ؟؟؟


ذره به ذره ی این طبیعت و لحظه به لحظه ی زندگی در چنین فضایی پر ارزشها ی گذران و فرار است ، یعنی زندگی . زندگی یی که در آن سهیمیم . پس بهتر است با احترام و لذت و شناخت ، گذران را نگریست . روزی درویشی بخت بر گشته خلافی از نیاز انجام داد و نگاهبانی سر رسید و او را بازداشت کرد و با خود برد . درویش بخت بر گشته و پشیمان ، در راه ، هزران داستان وعلت و دلیل این خطا را توجیه کرد و فایده یی نداشت و نگاهبان بیش از صدبار گفت « : تو درست می گی ، اما من مجبورم تو را با خود ببرم و به دادستان تحویلت بدم ، چون من مسئولم و پاسخگو ی مقامات بالا تر ، پس زبان خود و گوش مرا بی آزار بگذار و همراهم بیا . » درویش دیگر هیچ نگفت و ساکت شد . پس از رسیدن به مقصد و تحویل درویش و رفتن ، در لحظه ی پایانی ، درویش با احترام از او برای این آشنایی سپاسگزاری کرد . نگهبان با شگفتی از او پرسید ، چرا تشکر ؟ من که تو را گرفتم و تحویل دادستان دادم ؟ درویش گفت« : اگر سال های سال در خانقاه ها و مدارس وحوزه ها می گشتم ، این پاکی و خدمتگزاری به خدا را یاد نمی گرفتم که در این چند ساعت با تو یاد گرفتم و درک کردم و فهمیدم . ممنون ! » در این داستان ، یا داستان و حکایتهای شبیه به این که در فرهنگ ما بسیار است ، می توان زیبایی ها و ظرافت های تمدن راستین ایران را دید ، اما بدبختانه امروزه از آن دور شده ایم ودورویی و مکر و ریا و بی قانونی و بی احترامی به جایگاه و ارزش انسان ، چندان چیزی برای سر بلندی و نمونه بودن بر جای نگذاشته . می گویند ، اگر نام دو نفر همبشه با نام یک اثر هنری ماندگار ، برده شود ، ممکن است یکی از آنها نام سازنده ی آن اثر باشد و نام یکی از آنها نام خراب کننده ی آن اثر . هر دو بر زبانها مانده اند ، اما به دومعنی . یعنی دو جنبه ی تاثیر یک رویداد . خود را به عنوان خشونت طلب و نیرومند مطرح کردن ،نشان بزرگی و ثبات و اطمینان نیست ، نشان ضعف است . حتا از کوچکترین حرکت و جلوه ی آگاهی هم ترسیدن و سرکوب کردن ، نشان بزرگی و نیرومندی نیست ، نشانه یی از وحشت است . هر که به دنبال آگاهی خود و دیگران باشد ، دشمن جامعه است ؟!! براستی که اوضاع فعلی حاکم بر ایران نمونه ی سرکوب و اختناق و ستم است .