۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

M.S

مولتیپل  اسکلروزیس یک بیماری سیستم ایمنی بدن است که  ارتباط عصبی بین اندام را به اخلال می کشاند . یعنی دستورات مغز با اشکال و اتصالی از سوی نخاع به اعضا ی دیگر مرتبط است .بیمار ی دو و نیم تا  سه میلیون نفر در دنیا. این بیماری گرفتنی نیست . یا آدم دارد یا نه . وبه گفته و نوشته ی متخصصان و پزشکان ؛ معمای پیچیده ی قرن شده . این بیماری از بدو تولد در ژن ها  و ارثیه ی خود از نسل اندر نسل پیش از خود دریک نفر است . این توضیح  ساده یی بود ، در رابطه با بیماری ،  برای آنها که زیاد از این بیماری خبر ندارند و تنها شاید تصاویری دردناک در تلویزیون دیده اند و می دانند که این بیماری می تواند به فلج کامل یک انسان منجر شود و بکشد  و بیشتر از این هم نمی دانند  ...  و لی جدا از این ، می خواهم برای  خواننده یی که بدلیلی با ام.اس یا مبتلایان به آن  بیشتر آشناست از خودم وتجربیاتم در این سال های گذشته ـ از زمان بروز تا حالا ـ بنویسم .هشت سال پیش که برای دیدن خویشان و تعطیلات، چند هفته ایران بودم ، حمله ی نخست خود را به نحوی نشان داد ،که من خیال کردم ، سکته است . آن روز تا دو سال پس از آن حرفی از ام .اس برام آشنا نبود . چند ماه پس از آن ، وقتی در آلمان پیش دکتر عمومی ام رفتم وگفتم ؛ انگار سکته کردم . گفت ؛ خون ات مشکل داره و نوع تغذیه ات را تغییر بده و چند ماه گیاهخوار شو ! من گوش کردم و نوع تغذیه ام را تغییر دادم  و گیاهخوار شدم . بعد ها فهمیدم که این دگرگونی خوراکی چقدر به دادم رسیده .دو سال پس از آن که به دلیل یک هجوم دیگر بیماری ، در چشم وسمت راست بدنم  ، مشکل بینایی و موتوریک ایجاد شد ، پزشک ها یک هفته در بیمارستان ،دنبل دلیل اش می گشتند و گفتند  :ام.اس است و باید سوزن بتا مصرف کنم . در طول همان هفته یی  که بستری بودم و کورتون سنگین مصرف کردم ، دیدم حا لم بهتر شده . وقتی از بیمارستان بیرون اومدم ، و می دانستم که  بیمارم ، زندگی را به کل تغییر دادم .دو هفته پس از آن تا حالا ، یوگا و از چند ماه پس از آن به بعد یوگا و مدیتیشن  مثل صبحانه  روزانه شده . در مجموع در شش سال گذشته ، سه بار در بیمارستان بودم و هر سه بار هم ، یک هفت ،هشت ، ده روزی بیشتر طول نکشید و پس از آن توانسته ام ، تقریبن ، همه کارهای روزانه ی خودم را انجام بدم .البته پس از شش سال آشنایی با این بیماری ، به  نتیجه رسیدم که باید دارو هم مصرف کنم . و امروز حدود دوماه است که دارم دارو مصرف می کنم . چون این بیماری مثل یک آتش در بدن همیشه روشن است و باید یک جوری ساکت و خفه و خاموش شود . همه ی آن کارهایی که من می کردم و می کنم ،کمک کرده ، ولی به دارو هم احتیاج است . همان گونه که دکترها می گویند : ام.اس یک بیماریه که در هر کس جور دیگر شدت پیدا می کنه و هیچ کی را هم نمی توانیم صددرصد بیمار ام  .اس بدانیم ، تا بعد از مرگ اش ، مغز و نخاع اش را در لابراتوار آزمایش نکنیم ،نمی توانیم بگوییم ، بعله ام.اس داشت . به نظر من ؛ ام .اس می تواند  برای یک نفر خطرناک شود ، اما می تواند هم گم شود  .وتا آن موقعی که  بیمار بیشتر از دیگران از بیماری اش نترسد ، حال اش بد نیست. وباید بداند که می تواند دوباره سرپا باشد و نیمه تن درست هم که شده، امورات بگذراند . وشاید هم روزی آنقدر از بیماری دور شود ، که اصلن دوران بیماری اش را از یاد هم ببرد .  واقعیت این است که مخ انسان آنقدر پیچیده و فراخ و بزرگ است که حتا وقتی مخچه هم  کار نکند ، او هنور  ادامه دارد و هست .        

۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

گناه ...که من چو آهوی وحشی زآدمی گریزانم


تو پست پیش ـ چند ماه قبل ـ نوشتم که دیگه نمی خوام ، مطلبی سیاسی بنویسم واگر چیزی هم نوشتم از بیان بدبختی مردم نباشد و  چیزی باشد که به درد مندی سودی برساند .همانطور که پیش ترها گفتم ، من خودم حدود هفت ، هشت سالی ست که با بروز ام .اس درگیر این بیماری ام و الان حدود دو ماه است که در یک گروه از داروی جدیدی که تا چند ماه دیگر اجازه ی استفاده برای عموم در آلمان و تجویز پزشکی اش داده می شود ، مصرف می کنم ؛ روزی یک کپسول . مدتی که نه تلفن داشتم و نه اینترنت و نه وقتی برای نوشتن در بلاگ .  امروز اما می خواستم پستی در باره ی برخوردبیمار مبتلا به ام .اس و چگونگی برداشت ادراک او با این بیماری بنویسم و اصلن واژ ه یی از ستم حاکم بر ایران ننویسم .  در یکی از اولین مطالب در سایتی خبری  می خوانم ، از وضع یک جوان اندیشمند دانشجوی رشته ی فلسفه که مبتلا ی ام . اس است و زیر شکنجه در زندان رژیم جمهوری اسلامی . با خواندن این خبر ، موضوع خود فراموش می کنم و کنچکاو حال او می شوم .   در همین وبلاگ نوشتم کی هستم و چه کاره ام و چگونه امورات  می گذرد ؛ به شکر . شکر. و بازهم شکر از این آزادی شخصی  خود . سپاسگزارم از این که تنها در همان چند سال نخست برپایی این نظام نقش بازی کردم ــ در نوجوانی بدلیل نادانی و  تعصب  ملی و مذهبی  و  برای دفاع از میهن زمان جنگ از آن پانزد ه سالگان رو مینی  ــ  و حدود بیست سال است که آواره ام .آواره و سرگردان و پناهجو ، اما با وجدانی بیدار و آگاه . وخوشحالم که چندسال پیش بی مشکل  تونستم از ایران بیرون بیام .     زندگی یی مثل وضع همان مفلوک نابینا ی شاکر که در پاسخ حاکم و دلیل شاکری اش ، گفت : هر چند بیمار و فقیر و نا بینام ، اما شاکرم که با امثال تو سر و کار ندارم و تو را نباید ببینم و تعظیم کنم . بعله .     من شاکرم که پای برگه ی فروش وجدان خود را  هیچ گاه امضا  نکردم و  هنوز هستم  و آگاهانه شاهد این برهه  ی  تاریخ ایران  ام.    حضرات !!! در این دو سه سال گذشته ، چهره ی راستین خود را ـ آنچه که نسل نیم سوخته یی چون  من  می دانست ــ به جهان نشان دادید  و هنوز ول کن نیستید  . در ضمن آفرین به وجدان های بیدار ایران !  آنهایی که در ایران ماند ه اند و این بدبختی را بر جان تحمل می کنند .
پس از نوشتن این پست ، در ووآ ،برنامه  ی جمشید چالنگی را  دیدم و تصویر بسیاری  از دیگر فعالان بیمار  در حبس را . جدن چه نیروی پلیدی در این جنایات مخفی ست ؟  ،       

۱۳۸۹ خرداد ۳۱, دوشنبه

چه ساکت،اما پُرزَِگویش

با شاهد بودن ِ این درندگی و بی رحمی و خشونت به تن و جان مردم و  با دانستن    اینکه حاکمان ایران در حال جنایت بیشتر   بر زندانیان  هستند  و با دیدن ِ شو های ِ قانونی نما در  تصویب و  توصیف و توجیه  این مخمصه و و  و های ناگفته ی دیگر  در اوضاع  پشت پرده  ی سیاسی  ایران ، سخن از درد و پرسش  بسیار است ،که پر زگویش  است ،اما بی گفتار می ماند  . چون حال شنونده ، یا خواننده وبرداشت جمعی را نمی دانم ، پس ناگفته و نبوده ونمی دانمی، در پشت پرده می ماند .  تازه ،با زبان وبلاگستانی هزاران امکان برای گفتن هست ، گفتن های خاموش بدون واژه و بی صدا اما پر  شنونده  . پس می شود چیز هایی هم گفت که  زیبا باشد و  شاید دردی را درمان کند و هیزم بیار معرکه نشود. در اصل   من   نمی خواهم  ، یکی از تشویق کنندگان به خشونت و سینه سپر کردن ها  باشم و هی تنش و بدبختی مردم رو بیشترش کنم.آنچه که  بر همه هویدا ست و ثابت شده ، دیگر نیازی به یادآوری نیست . وضع این است ؛ حکام  ایران پا کار هر نوع جنایتی  هستند . بیچاره این مردم  !!!  بیچاره مردم  عدالت جوو آزادی خواه و قانونمند ی که  در این بزنگاه اسیر دژخیمان اند  وباید  با آنها تن و دست وپنجه نرم کنند . چند بار دیگه هم اینجا نوشته ام ، که نظراتم برای بهبود حال خودم نیست ودلیل یاری به دیگران ست . و می دانم که مشکلات مردم ،  با بر سر کار آمدن این و آن و تصویب قطعنامه و توقیف  و تحریم های کهنه و نو ، حل نمی شود . در اصل ، مشغله ی  خودم ، بیماری ام است و اینکه چند گام می توانم حرکت کنم و یا دم و باز دم ام چگونه سپری  می شود . یا اصلن تا کی این سیکل را می خواهم طی کنم . ساده بیان کنم ؛ تندرستی یا کسالت من ، برایم مهم است و اینکه تا عمری هست ، چند نمایشنامه ی دیگر هم بنویسم  ، تا شاید روزی بر صحنه یی بیاد ، با این ها  بیشتر در گیرم ، نه رخداد ها و رویداد های ایران . یکبار دیگه هم گفتم ، من ؛ یک جمهوریخواه دمکرات  لائیک ام . از دید من ؛ این یعنی آزادی . در واقع شر و شورو  دعواهای خیلی ها ازم دور شده  و راحتم گذاشته. و می دانم که من هم  ـ مثل بسیاری از مردم جهان  ، تقریبن ـ بنده ی خدای مقتدر ( اسکناس ) هستم . پس دعواهای بازاری برام تازه نیست . حتا حال عده ایی که دنبال بحث و دعوا و مجادله در مورد مسائل دینی  و مذهبی  هستند را با اینکه می فهمم ، اما  چون می دانم که این دعواهام بازاری ست ، برام  آنچنان جالب نیست  ، چون این ها تفاوت های بینشی  ست ودر ذات زندگی و در رئالیته ی موجود هیچ تفاوتی نیست  . برای نمونه ؛ یکنفر پای یک کوه ایستاده و به نظر او کوه بزرگی ست و یکی در حال پرواز از روی کوه ، آن پایین یک تپه ی کوچک رو مشاهده می کند و نفر دیگر بر روی کوه ایستاده و با دانش فیزیک خود به این نتیجه رسیده که روی کوهی ازانرژی ایستاده . از ت می پرسم ، بر موجودیت ِ کوه تفاوت این سه بینش در آن لحظه  تاثیر گدار است ؟ منظورم این است ، هر کسی از ظن خود شد یار. و به همین دلیل  به نظر من در ایران امروز

آزادی و قانونمند ی و عدالت در مان این مخمصه است        

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

تودر توی پندار

سکون توهمی ست که ذهن انسان بدلیل نیاز ادراک  به تشخیص  و تصمیم آفریده  .  یعنی تایید و به ثبت رسیدن و روشنی در مساله  ، اما  به نظر و دانش و فهم و درکم از بودن ،هیچ چیز در زندگی ساکن نیست و همه ی هستی ، همیشه در دگرگونی ست . پس ترس از این واژه  ، در اصل بی فایده است . رئالیته  ی  یک زمان و مکان  ،یعنی آنچه که به توافق جمع در آن زمان و مکان رسیده . در روند تحولات اجتماعی ،خواسته های اکثریت بی دلیل نیست و لازم . حالا این خواسته  برای دولتمردان و گردانندگان دولت آن جامعه چه ساده  و چه سخت پذیر باشه، تغییر و تحول در انجام است و رئالیته یی که آنقدر به نرمی ست که برای همه آشکار نیست و بر طاقچه ی عادت گذاشته شده .  هنگامی که انسانی در زندگی اش تصمیم مشخصی آزادانه گرفته ، بی دلیل تغییر نمی دهد . این پدیده در برداشت جمعی و تصمیم جامعه هم بی دلیل نیست . برای نمونه ؛ جامعه یی که در یک برهه بدبختی های خشونت و دزدی و چپاول و وبی قانونی را تجربه کرده ، بی دلیل بدنبال تغییر و تحول نیست و به دنبال جامعه یی بی خشونت و بدون دزدی و چپاول و جامعه ی قانونمند است . پس این خواسته و مسیر تکامل در این روند واقعیت و لازم . جان سخنم این است : حضرات !!! نسل امروز ایران از اینهمه خشونت و دروغ و ریا و جنایت خسته شده و به آگاهی رسیده  ..   .    

۱۳۸۹ خرداد ۷, جمعه

تا کجا ؟؟؟

 نمی دونم این طرح از کی ست و کی اولین بار دیدم ش . شاید از نیک آهنگ کوثر ، یا یکی دیگر از فعالین آزادیخواه ایرانی که جان سالم بدر برده  و بیرون از ایران  زندگی می کنه باشه . بهر حال این طرح برای همه ی آزادیخواهان ستم کشیده آشناست . گل هایی که حتا در خشکزار و کویر هم می توانند باشند ونموو کنند ، با وجود بودن خشونت کمند ها . اوضاع امروز ایران ، دردهای پنهان شده ی این مردم است ، که امروز بر همه ی جهانیان آشکار شده . برای من که دوران انقلاب و هشت سال جنگ و بگیر وبزن ها و کشت و کشتار و اعدام ها ی دهه ی شصت را زندگی کردم و شاهد بودم ، این جنایت ها ی امروز ه ی رژیم ، تازه نیست ، آنچه که نوست ، آشکار شدن ماهیت این رژیم ، برای همه ی انسان ها ی دلسوز و آگاه جهان  است . این پرده دری و ترس وحشت قدرتمداران حاکم در ایران و برداشتن نقاب ها ست که نشان از دوران تغییر هاست . چند سال پیش که تازه با " زِ ن مدیتیشن " آشنا شده بودم و کلاس می رفتم ، روزی یکی از شاگردان نو آموز مثل من ، به استاد مربی گفت ، « من چند ماه است که با شیوه ی کار شما آشنا شده ام ، اما به جای آنکه آرام تر و متعادل تر شوم ، تازه متوجه شده ام که افکار م بیشتر شده و ذهنم مشغول تر شده ، این به چه دلیلی ست ، آیا چیزی را اشتباه انجام می دهم ؟ » استاد گفت ، نه . بعد داستان کوتاه زیبایی ، برای مان تعریف کرد . گفت : یک نفر ، یک شب ، در میکده یی رفت و بر عکس عادت همیشگی اش ، چیزی نخورد و ساکت ،یک گوشه یی نشست و فقط نظاره  کرد .پس از مدتی به صاحب آنجا گفت ، اینجا امشب خیلی شلوغ تر از همیشه س ، امشب چه خبره ؟ صاحب میکده گفت : اینجا مثل هر شب و همیشه ست و خبر بخصوصی نیست .  تنها تغییر ، شاید در این باشد که تو جزو بقیه نیستی و گوشه یی ساکت نشسته یی و می بینی که چقدر شلوغ است ، تو هم خودت ، هر شب یکی از آنها بودی و نمی دیدی که اینجا چه خبر است . بعله . در ایران هم همیشه ، همین  خبر ها بود ، تنها تفاوتش در این است ،که امروز بر همه آشکار شده و همه از جنایات این رژیم آگاه شدند و چیزی برای پنهان کردن نمانده . و  

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

پایداری

در سایت اخبار روز مطلبی در باره ی توافق و   نشست هایی و  بیانیه ی مهمی بین احزاب خارج از کشور هست ، که خوندن ش بی سود نیست . آقای پناهی  و دیگر زندانیان در بند هم که آفرین !!! آفرین  به این  شفافیت و استقامت . اخبار  تلخ و جانسوز درباره ی   آن رُخداد   ــ در مورد ترانه موسوی ــ هم که لکه ی ننگی دیگربر جبین  و شرمی  بیشتر شد بر  چهره ی هر ایرانی  ـ که چرا این است اوضاع کشور و چه شده که ؟؟؟ .. . و    

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

به احترام آن پنج بزرگوار

آن پنج اختر  چه پاک درخشیدند و جاودان شدند .یادشان گرامی !!!