۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه

این آدینه ی امسال، آدینه ی انسان و ارزش گذاردن به انسان است

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ




ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ





ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ




ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ




ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ




ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


روزهایی در زندگی هست که یادگار می شوند ، چه برای آنان که آن روز و آن لحظه را خود تجربه می کنند ومی آفرینند و چه برای دیگران . سال هاست که این جمعه به نام قدس وسامان وضع آنجا و برای حقوق مردم فلسطین بر پا می شده ، اما اینبار برای مردم ایران نخست، اوضاع و زجر خود مطرح است و رسیدن به مقصد ( آزادی ، قانونمندی، عدالت ). امیدوارم که آدینه یی با آرامش ِ وجدان وسربلندی داشته باشید ! در این مسیر، همراه و در راه بودن ، با به مقصد رسیدن تفاوتی ندارد. براستی اینجاست که راه و مقصد ، یکی می شود .
چندان دوستان داریم ،
در کلیساها ،
ودر بتکده ها !!
ـــــــــ
همه فدای آدمی اند !
وآدمی ،
فدای خویش !
ـــــــــ
« آزادی »، در « بی آرزویی » است !
ــــــــــــــــ
آن همه سخن ها گفته شد ،
ــ صریح و کنایت !
اما گویی هرگز ، نصیحتی نشنیده اند!
ــ نه ظاهر سخن در می یابند ،
ــ نه مقصود سخن !
چون در نیابند ،
معامله ی آن( کارکرد آن ) چگونه کنند ؟!
ـــــــــ
اغلب خاصان خدا ،
آنانند که کرامت های ایشان ،
پنهان است !
بر هر کسی ، آشکارا ، نشود .
چنانکه ایشان ،
پنهانند!
ــــــــــ
خیال ها کم نیست :
از خود می انگیزی ، و حجاب خود می سازی ،
وبنا بر آن خیال ،
تفریح می کنی !...
ـــــــــــ
همه ی عالم ، در یک « کس » است !
چون « خود » را دانست ، همه را دانست :
تتار ( تاتار و مغول) ، در تست !
تتار ،صفت قهر ...تست !
شمس تبریری ، از کتاب خط سوم، نوشته ی دکتر صاحب الزمانی در باره ی او و شخصیت و سخنانش

۱۳۸۸ شهریور ۲۰, جمعه

تو در خود مانده یی











از وحدت می گویی و خودت پُر از تفرقه یی . از تاریخ و از ظلم بیگانگان می گویی و اکنون و ستم خودت را یا نادیده گرفته یی و بودنش را پذیرفته یی ، و یا ادراک ات آنچنان مسموم خود شده ، که تنها تویی و تو و تو . همه ی این وعظ و خطبه هایت ، ظاهرا ش به دین واین نظام و ایران ومستضعفین و مبارزه با استبداد جهانی و دیگر دشمن تراشی ها ی ذهن پارانوئیدت بر می گردد و باطن اش ، در اصل و گوهر ، خود پرستی ِ بیمار دیکتاتور ها ست . آقای خامنه ای ! حضرات ! ظالمید . به چه زبانی بنویسم . بیدادگرو ستم گرید . از نظام ها ی اروپا یی و از تاریخ می گویی ، و از ارزش ها ی فرهنگ ایران .شما که به جان بذر فرهنگ ایران افتادید و فرهنگ راستین و پاکی و بی آزاری ایرانی را دشمن خود می دیدید و می بینید ووو . بگذریم . جان سخن این است . جهان انسان آگاه امروزمیان دوگرایش ودو جریان، به پیش می رود ؛بین تحجر و تندروی و خشونت و جنایت آشکار و زورگویی و ستم و بی قانونی و فسیل کینه شدن،از یک سو ، و از سوی دیگر ؛ خردمندی و همگامی با دانش و پژوهش و انسانگرایی و همنوعدوستی و احترام به زندگی و طبیعت واکنون . یعنی درواقع ، دو گرایش زنده ی تاریخی . جهان همواره در دگرگونی بوده و هست . برای نمونه ؛ تاریخ سیاسی این چند سده ی گذسته را هر کس پژوهش کند ، اینگونه دگرگونی ها و تغییرات ، برایش آشکار می شود . جهان امروز وفردا و فرداهای دیگر، باز و بازتر وتندتر است و جور دیگر .مثلن ، آینده از نظر جناح ها و قدرت های سیاسی ــ اقتصادی از پنج تا یا شش تا و حتا بیشتر امکان پذیر و شدنی ست .ایالات متحده ی آمریکا و اتحادیه ی اروپا و روسیه و چین و هند و اتحادیه ی کشور ها ی اسلامی و اتحادیه ی دیگر کشورهای آمریکایی و آفریقایی . و شاید هم قطب های دیگر . یعنی فرم ابرقدرت های قرن های پیش به پایان رسیده .بیشتر کشورها ، قوانین جهانی و بین المللی را قبول دارند و جامعه ی بین الملل و ارتباطات میان دولت ها ، هماهنگی شده .پس مشکل اصلی ، در واقع همان درد دیرینه ی انسان است . جدال میان دانش و نادانی .

۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه

دوش وقت سحر از غُصه نجاتم دادند







به یاد جانباختگان ِ پاکدل این جنبش .

از خودت بپرس ، چرا این شد . بپرس چه شد که در جهان و میان جامعه ی انسانی نشانی از ظلم و بی عدالتی و بدبختی شدیم ؟!! به کدام سمت رفتیم ؟ به سوی آرشیوی در تاریخ جنایات بر آزادگان ؟ به کجا رسیدیم ؟ آگاهی ؟ به چه آویزانیم و کجا ماندگار ؟ در حافظه ی همگی ستم دیدگان این سده ؟ کجا ، کجا ماندگاری آقا ؟


آن خطاط ،

سه گونه خط نوشتی :

ـ یکی او خواندی ، لا غیر !

ـ یکی را ، هم او خواندی ، هم غیر !

ـ یکی نه او خواندی ، نه غیر او !

آن منم !
ـــــ

چون گفتنی باشد ، و همه عالم ، از ریش من در آویزد ،

که مگر نگویم ،

اگر که بعد ازهزار سال باشد ،

این سخن بدان کس برسد که من خواسته باشم !

ـــــــ
عرصه ی سخن ، بس تنگ است !

عرصه ی معنی فراخ است !

از سخن ، پیش تر آ !

تا فراخی بینی و ، عرصه بینی !
ـــــ
سخن با خود توانم گفتن ،
یا هر که خود را دیدم در او ،
با او سخن توانم گفت !
ــــــ
من سخت متواضع باشم ،
با نیازمندان صادق !
اما ، سخت با نخوت و متکبر باشم ،
با دیگران !
ــــــ
مرا گفتندی به خُردکی :
ــ چرا دلتنگی ؟ مگر جامه ات باید باسیم ( نقره ) ؟!
گفتمی :
ــ ای کاشکی این جامه نیز که دارم ، بستندی !


از کتاب خط سوم درباره ی :
شمس تبریز


جنبش سبز و آزادیخواهی ایران سرکوب وساکت شو و متغییر و متزلزل نیست ، آنچه که تغییر یافتنی ست و امکان پذیر ، نامه ی اعمال آلوده و چرکین زورگویان و ستمگران است .

۱۳۸۸ شهریور ۱۱, چهارشنبه

بیا وحال اهل درد را بی کلام بشنو
















حال و روز اهل درد هر چند جوشان و خروشان است ، اما به لفظ اندک و معنی بسیار و خاموش وبی سر وصدا ست . شلوغی و پر حرفی و وراجی ، از حال ِ اهل رنج و سینه سوختگانِ ِ پُر درد دور ی گزیده و جای خود را به تامل و سکوت و بصیرت سپرده . از سویی می شود ، پرسید ، چگونه می توان این همه درد را دید و تجربه کرد و ساکت ماند ، اما اگر خودت از دردمندان باشی ، پی می بری که با شلوغی و تعجیل ، نه تنها درد هضم و بر طرف نمی شود ، بلکه بیشتر و سخت تر هم شده و هیچ مشکلی حل نمی شود . برای نمونه ؛ اوضاع کنونی ایران و شناخت جهانیان از حال مردم ایران . چند سال است که مردم در این کشور درد و رنج می کشند و در عذابند ؟ چگونه شد که امروز همه ی آزادگان و آگاهان در جهان به این بدبختی آگاه شده اند و می دانند که چه به سر مردم می آید ؟ با شلوغی و داد و بیداد ِ خشونت طلبان ِ آشوبگر ؟ یا با متانت و آرامش مردمی متمدن و مخالف خشونت و همنوع دوست ؟ این همدلی و اتحادی که امروزه آزادگان جهان با مردم ایران پیدا کرده اند ، پدیده یی ست این چنین . بدون زور سر نیزه و تبلیغات پرخرج . بی سروصدا ، این همدلی بین اهل درد جهان پدید آمده . انسان هایی که چندان هم کم نیستند .وجدان های بیدار جوامع . هر پیمان و اتحادی که به زور انجام گرفته ، با وزش نرمه نسیمی از هم می پاشد و به نفاق و دشمنی و خشونت و کینه و تصفیه حساب بدل می شود و به جز بدبختی بازدهی دیگری نخواهد داشت . از سویی دیگر هر آنچه که از صمیم قلب و عاشقانه و بی تزویر باشد ، گسستنی نیست و ماندگار است . حضرات ! پس تا دیر نشده ، این ستم و بی قانونی و جنایت را به پایان برسانید . مگر مردم ایران چه می خواهند، جز عزت نفس و آزادی و جایگاه راستین و بر حق خود ؟ فهم و پذیرش این خواسته دشوارنیست ، تنها باید خود را به جای آنها در نظر بگیرید . جای دردمندان وعشاق .


از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند


حافظ

۱۳۸۸ مرداد ۲۶, دوشنبه

خواستن توانستن است







این شعار است ، یا گوشه یی از فرهنگ ما ؟ فرق میان تجدد و تمدن چیست ؟ چرا بعضی از خصلت ها و خصوصیات یک جامعه همیشگی بنظر می رسد و کهنه تر از بنای نخستین قصر وقلعه ی باستان است ؟ می پرسم ، آنچه که در لابلای نوشته ها و خوانده ها و تعریف و تمثیل و بیان و نشان مرام یک جامعه و در اذهان عمومی و روان اجتماع و در پیچ و خم ِ تن وجان و سلول ها ی یک یک انسان ها ی همدوره ی یک جامعه در برهه یی از تاریخ خود را نشان می دهد و پیداست و آشکار ، می تواند از بیرون وارد شده و مُد باشد و تحمیلی ؟ یا مثل این جمله ؛ « ظلم پایدار نیست » آیا این ادبیات و سخنان و تعلیمات و تجارب ودانسته ها ، افسانه بود و توفان مدرنیته و تجدد و مُد با خودش بردشان و مردمی بر دوراهی مانده و هاج و واج اند ؟ نه دوست من . این دانسته ها و تجربیات که در اعماق انسان لانه کرده ، از بین رفتنی نیست . قدمتی به کهنگی انسان و وجود دارد و همیشگی ست . تاریخ چند هزار ساله ی ایران را که مطالعه بکنی و بسنجی ، می بینی که هزاران چیز کهنه و نو شده ، اما چیزهایی هم هست که همیشه بوده و هست و خواهد بود ؛ مثل آزادیخواهی و عدالت طلبی و دادخواهی . مثل پرهیز از دورویی و جنایت و ستمگری . مثل پسند افتادگی و راستی و پاکی . چون این خصلت ها همیشگی ست ، متاسفانه ، همیشه هم عده یی ـ که خود را از دیگران بهتر می دیدند ـ بوده و هستند و خواهند بود ، که از اوضاع سوءاستفاده می کردند و می کنند . یک جامعه ی آگاه و دموکرات و قانونمند ، با آگاهی بر این دانش ، انرژی خود را در مهار وهدر نرفتن سرمایه ها ی مصرف می کند و از بیداد پرهیز می کند . امروزه که جهان عین یک دهکده شده ، هر چند این نزدیکی و گام در ارتباطات مدرن بنظر می رسد ، اما جهان را که براستی دهکده ببینی ، می فهمی که هیچ چیز نو نیست و مسائل ریشه یی ، همان مشکلات قدیمی دهکده باقی مانده ؛ بودن یا نبودن آب و نان و عدالت و داد و امنیت و آسایش و آرامش و بیماری و تندرستی و زاد و ولد و مرگ و میر . پس چیزی چندان تغییر نکرده و همه چیز از باستان همینطور بوده . و تنها نوع بینش به مسئله جور دیگر شده . اینکه در کشور ما ، آخوند برتخت ستم نشسته و جهان دموکرات و آزادیخواهان جهان را دشمن می نامد ،چیز تازه یی نیست . همیشه در تاریخ بشری ، عده یی که در زمان معینی ، بر تخت ستم نشسته بودند ، برای دوام خود ، دشمن می تراشیدند و با ترس مردم ، مدتی بیشتر به ستم ادامه می دادند و روزی هم مجبور به ترک تخت می شدند . پس نباید ناامید شد . چراکه این :


ستم پایدار نیست



درخت دوستی بنشان که کام دل ببار آرد
نهال دشمنی بر کن که رنج بی شمار آرد
شب صحبت غنیمت دان که بعد روزگار ما
بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد

حافظ

۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه

از ازل تا به ابد

می تونی گذشته ی دردناک این دختر بچه ی پناهجو را توی چشماش ببینی ؟



می تونی گرمی و شفافیت خورشید را توی دل این گل ببینی ؟

می تونی همگونی و لطافت و زیبایی طبیعت وپاکی را توی لخظه ببینی ؟
پس هنوز ادراک و حواست ، بطور کل مسموم نشده .


هنوز می دونی که درد چیه .هنوز هستی و زنده . هنوزتفاوت میان دوستی و مهر ، با پلبدی و خشونت را می فهمی . یعنی فرق میان مزه ی جهان انسان و حیوان را بر جان و تن و روان چشیده یی .و می دونی که جه می خواهی .
آزادی
.
قانونمندی
.
عدالت

این کلی گویی و شعار و کاریکاتور نیست . یک رویداد پویا و روان و ریشه یی ست و به کهنه گی وجود .برای نمونه ؛ هنگامی که یکی به یگانگی و آگاهی و پاکدلی ناب رسیده باشد ، حتا در بند و زیر شکنجه و تحت تاثیر دارو و مواد مخدر و روانگردان و با بکارگیری صدها ترفند و زهر و تهدید هم ، خواسته ی درونش پایدار می ماند . زبانی و جلوی دوربین ، در آن لحظه که مجبور می شود ، تن به بردگی می دهد ، اما در پشت پرده های ذهنش می داند کیست و درد و داروی اش چیست . این مثال به طور کلی تر و عمومی در مورد جوامع هم صدق می کند . هنگامی که یک جامعه به آگاهی و بلوغ و همدلی رسید ، به هیچ شکل و با هیچ ترفندی ، نمی توان مسیر پیشرفت و تکامل اش را برگرداند . آنگاه که جامعه یی به زورگویان و سرکوبگران می گوید ؛ نمی خواهم ، این دید به زندگی و این نوع حکومت و این حاکم را نمی خوام ، یعنی چه ؟ . خب این جامعه به این نتیجه رسیده ، که نمی خواد ، دیگر این جایگاه و این توسری و بدبختی را نمی خواهد . می داند که از دید بانیان و عوامل دولت سرکوب و چماقداران و جانیان و خونخواران و هیولاهای حاکم، عددی حساب نمی شود و مهر خس و خاشاک و دست نشانده ی بیگانه ووو بر او زده می شود ، اما بازهم می گه ؛
نمی خوام
و
نمی خواهم
و
نمی خواهیم
.
پی بردید ؟؟!
.
.
.
نمی خوان دیگه .

۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه

به یاد آن د لیرانی که چون این گل ها بودند و زود پژمردند


کدام استکبار جهان خوار ؟؟؟ کدام دشمن ؟! اینقدر که انسان در چند دهه ی گذشته ، از ناآگاهی و بی دانشی مسئولان کشورهایی بدون آزادی های مسلم مدنی و با سیستمی خفقان آور ، زیان دیده ، از هیچ استعمار گر اروپایی و آمریکایی ، ندیده . با سواستفاده ی بی پایان از مکر و چماق و ستم و بکار گرفتن سفسطه ، تا کجا ؟ امروزه که تقریبن همه ی مردم جهان این بازار ـ خرید و فروش ـ و این شیوه ی زندگی ( اقتصاد آزاد ) را می پسندند ، پس همه مستکبرند .آقای خامنه ای ! هنوز اندر خم یک کوچه یی . اندر خم سایه یی از توهم . مثلن سیاستمدار و آزادیخواه بزرگی چون نلسون ماندلا را از نظر سیاسی اجتماعی و یا سالک و پیشوای بزرگی چون دالایی لاما رااز نظر مذهبی در نظر می گیرم و تو وحال و روز تو را . چگونه می توانم ، تو و جمع ِ اطرافیانت ـ که هر لحظه کمتر و کمتر می شود ـ را ببینم و ستم تان به مردم را شاهد باشم و ساکت ؟ تو که واعظی و خطاب . خودت بگو ! چه جوری ؟ یک نظام ظلم و ستم ، به نام جمهوری اسلامی ، و با شعار هوادار مستضعفان برپا کرده اید و دارید جنایت می کنید . اینقدر خون ، در این چند دهه ی گذشته ، برای رسیدن به آزادی ریخته شده ، بس تان نیست ؟ گفتم که ، اسیرید . اسیر رخداد ها ی گذشته و توهم آینده یی ناشدنی . اینبار ، آینده به دست مردم کوچه و خیابان و از روی بام های خانه ها و با همدلی دلسوزانی آگاه ، برپا و مستحکم می شود و نیازی به مغزهای پارانوئید و دشمنتراش ندارد . خیال می کنید چه مدت هنوز هستید ؟ از مشاوران تان بپرسید . به نظر من دیگر زیاد به درازا نمی کشد . یعنی در هفته ها و ماه های آینده ، برای همه مشخص می شود در این سال ها چه خبر بود و به چه دلیل مردم در این چند دهه این مسیر را آمدند .آمدند چون بازیچه ی دست استکبار بودند و الان هم باید خفقان و سرافکندگی را تحمل کنند ، یا آمدند تا آزادی و سربلندی و عدالت را تجربه و استوار کنند .