۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

آزادگی دشوار نیست








به نظر من ، اگر آزاده زیستن ، بدبختانه ، بر همه ممکن نیست ، دست کم ، آزاد اندیشی شدنی ست . هر چند که اندیشه خود به خود و بی دلیل شکل نگرفته ، اما انسان در پاکی اندیشه آزاد است . مثلن ؛ همین آن که می نویسم ، هزاران واژه برای نوشتن می توانند از مخ به انگشتان سرازیر شوند ونمایان ، یا صدها موضوع که نیاز به بیان دارد و یا چند رویداد که در روزهای آینده ، شکل می گیرند و می شود ، درباره شان نوشت . رویدادهایی که به بود و نبود فیزیکی من ربطی ندارند و خواه نا خواه انجام می گیرد ، اما من هم اگر باشم همراه و اگر نباشم نه ؛ شبیه به آشنایی ایرانیان به شب یلدا و یا عزاداری شیعیان در تاسوعا و عاشورا و یا مراسم کریسمس مسیحیان دنیا ، به مناسبت ، تولد عیسی مسیح ؛ پیامبر ِ نماد عشق به همنوع و آغازسال دوهزار و ده میلادی . این رویداد ها در رئالیته شکل می گیرند وبیرون از من ، اما پندار من می تواند با آنها باشد ، یا نه . پس اندیشه آزاد است . به هزاران دلیل و بند و کنش وصل است ، اما آزاد . پس نیک بودن ، یا نبودن ِ پندار ، در واقع به خود انسان وصل است. وچون پندار و اندیشه از انسان منشا می گیرد ، پس پیشینه و پشتوانه و اکنون و آینده ا ش هم از اوست و در دست او . به نظر من ـ همین ذره غبار هیچ کاره ی بیکار ـ ، آنچه در ایران در این چند روز و چند هفته و چند ماه آینده روی می دهد ، بسیار مهم است و نقشی ژرف و زیر بنایی ، در آینده ی ایران را شکل می دهد . این نظر شخصی بود و مفید بودن و یا نبودنش را نمی دانم ، یا اصلن مهم و نا مهم بودن این وبلاگ و اندیشیدن و نا یندیشیدن در این زمینه را . اما آنچه که می دانم این است که چه برای خودم مهم است و چه نه .و آن هم بی آزاری و پاکی در پندار و گفتار و کردارم است و مراقبه . و دم و باز دم و گام ها . همانجور که در یکی دو پست که عین امروز هی من و من کردم و از خودم نوشتم ، بیان کردم ، و می دانم آنها که در اصل نباید مرا می شناختند ـ مثل مامورها ی امنیتی و آخوندها ی رژیم و بردگان شان ـ، می شناسند و می دانند کی ام . برای آن خوانند ه یی هم که روزی از این ورا پیداش می شه ، الان از مجاز بیرون آمده و یک بار دیگر ، خود واقعی بیرون از دنیای مجازی اینترنتی را معرفی می کنم ؛ من یک ایرانی آواره و پناه آورده به آلمانم ویک سالی وبلاگی با اسم ومشخصات رسمی و غیر مجازی داشتم و در همین وبلاگ هم آدرس اون وبلاگم هست . محمد ِ پویا شده یی که همان که بود ، هنوز هم هست . یعنی همان تئاتری قدیمی ، که هنوز هم هیچ اثر جالبی خلق نکرده و هنوز اندر خم یک کوچه است و نا شناس . به همین دلیل هم می خواهم تا هنوز عمری هست ، چیزی یاد بگیرم و دوره یی در زمینه ی دانش تغذیه و طب سنتی بگذرانم و از هیچ کارگی و زندگی بی سود و بی زیانی ، به مرحله یی برسم که بتوانم به دردمندی کمک کنم وفایده یی برای همنوع و انسانیت داشته باشم . یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم . در مورد مسائل سیاسی هم که یکبار دیگرهم می گویم ؛ آزادیخواه و دمکراتم و لاییک . یعنی جمهوریخواهان لاییک را بهترین گزینه ی ایران فردا می بینم . چون که یوگا و مدیتیشن کار می کنم و علاقمند به هنر و ادبیات و نمایش هم هستم ، کلن نمی توانم ، طرفدار خشونت وزورگویی و بی قانونی باشم . انگاراین پست شبیه به آگهی های سایت های زوج یابی شد . چقدر از خودم گفتم . خُِب شد دیگه . عزیز دل برادر ؛ محمد در خم یک کوچه مانده ، اما پویا ست .
نمی دانم چه موقع بتوانم دوباره اینجا چیزی بنویسم ، چونکه چیزهای زیادی برای پژوهش و خواندن و نوشتن دارم و امیدوارم که انجام گیرد . راستی امروز نوشته ی جدید آقای امیر انتظام را خواندم و جدن که آفرین بر او .



پس در آمد :

دردها و بدبختی انسان از نا آگاهی ست ، همانگونه که پیشگیری و درمان درد از آگاهی ست .

این جمله را بزرگان بسیاری برای ما یادآوری و بازگو کرده اند و من هم یکبار دیگر امروز می گویم :
آگاهی ، آگاهی ، آگاهی و باز هم آگاهی .چرا که بدبختی ها از ندانستن است و بس .


من ازبازوی خود دارم بسی شکر
که زور مردم آزاری ندارم

زدلگرمی حافظ بر حذر باش
که دارد سینه ای چون دیگ جوشان
حافظ

به یاد آن بزرگ که روان بود و رفت ، اما بودنش ماندگارشد .
**************
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
**************
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
**************
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست






تمام شد ؟ مطمئنی ؟ به پایان رسید ؟

پس این ترس و لرز به چه دلیل و برا چیست ؟

این همدلی و اتحاد بین مردم از کجا پدید آمده ؟

همه فقط منتظرند ،تا بیگانه بگه ، به خیابان بیاند ؟


نه اینجور نیست . هیچ چیز به پایان نرسیده . تنها آنچه که روبه پایان است ، دوران ستم ،در پوشش دین است . از خودت بپرس چرا . بپرس چه کردی که چنین شد . اگر هم نمی دانی ، از مشاوران و محافظان ات بپرس . فال حافظ بگیر ! بگردی ، پی می بری ،پاسخی هست که در انتظار توست . یعنی تا این حد از واقعیت فاصله گرفته یی ؟
حضرات !
سوز دل و جان که برلب می نشیند ، دست دردمند نیست دیگر . علت بی معلول پدید آمده ، یا با هم ؟
تو که خودت ، این چیزها را می دانی ، پس چرا دستان پشت ِدستان و منبر و وعظ ، پس از دیگری و عربده و تهدید ، یک به یک ؟
مزدورانی به خیابان فرستادن ، تا با آتش زدن چند عکس ،توسط یکی دونفر ، این جنبش و خیزش وهمدلی مردم را ساکت بکنند و گرد و خاکی فتنه انگیز برپا ، شبیه به استفاده از مسکنی برای آرامشی کوتاه است و بیماری در جان می ماند .
اینکه دانشجویان معترض به خیابان آمده اند ، نشان از آگاهی ست و کاری به دعواهای سیاسیون ندارد .
اگر دانشجو و کارگر و اندیشمند و هنرمند و معلم و دیگر تسخیرنشدگان در باتلاق قدرت ، متحد نشوند و خودی نشان ندهند ،طبیعی نیست و کار بیگانه است ، نه این .

آب چشمه هر چقدر هم که زلال و ناب به نظر برسد ، تا زمانی که لایه های زیرین خاک چشمه پاک نشده باشد ، این آب مسموم است .
تا دوران بگیر و ببند و تهمت و ناروا و تزویر و ریا و بدزد و ببر و جنایت و ستم ، به اتمام نرسد ، هیچ چیز تمام نشده .
این نظر این ذره ی بی وزن است و دیگر خود دانی .

در این ایام ،اگر
دوستان عزیز !

زجور چرخ چوحافظ به جان رسید دلت
بسوی دیو محن ناوک شهاب انداز

در بیابان فنا گم شدن آخر تاکی
ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم

حافظ

۱۳۸۸ آذر ۱۵, یکشنبه

Homöopathie






شر ممان باد زپشمینه ء آلوده ء خویشگر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم
قدر وقت گر نشناسد دل وکاری نکند
بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم

حافظ

فردا تو ایران بار دیگر آن سه اختر( آذر اهورایی ) می درخشند و روز دانشجو یکبار دیگر برگی سبز به یاد همه ی جان باختگان آزاده ی این خاک ، به روند و پیشبرد آزادی راستین هدیه می کند . در کپنهاگ هم کنفرانس جهانی کلیما آغاز می شه . دهدسامبر هم روز جهانی حق وحقوق بشر ، مراسم های بسیاری بر پا ست . از چند روز پیش می خواستم چند خطی اینجا بنویسم ، نشد . یعنی نمی دونستم از چه بنویسم . از وضعیت ظلم و بی قانونی حاکم بر ایران ــ که در زندان ها از حد ستم گذشته و به جنایت تبدیل شده ــ یا از وحشت حضرات و دعواهای سیاسیون بر سر کار ، یا از سوز دل مردمی رنجور و تحت ستم ؟ جدن نمی دونستم از چه بنویسم، به همین دلیل هم خاموش بودم . امروز هم کوتاه و تلگرافی ، تنها می خوام ، اتمام حجت کنم و به عرض مبارک تان برسانم ، که نه . حضرات! وقتی چیزی قبول نیست ، پذیرفته نیست ، یعنی نیست ، چون بی قانونی و تقلب شده .



در واقع چند وقتی ست که می خواستم ، مطلبی در زمینه ی پزشگی سنتی ایرانی وهندواروپایی وشرق دور آسیا و شمن های آمریکای میانی و جنوبی و هومئووپاتی اروپا و ریکی ژاپنی و پژوهش های جدید دانش پزشگی بنویسم و بذارم اینجا ، اما اونم پا نداد . ببینم در هف
ته ها و ما ه های آینده ، چه می شود . اگر عمری و نفسی بود ، در همین زمینه ها ، چند خطی بنویسم ، تا شاید به یکی ، روزی و روزگاری مددی شود .


این پست هم همونطور که از تاریخ اش پیداست مال ششم بود و تازه امروز شد رو خط گذاشتش.

۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه

تنها برای اینکه دیگران هم تفکری در این زمینه کنند


در نظر بگیر ، که من بیخود می گم . فقط ابن امکان را در نظر بگیر ، اما مطمئن نباش !
موضوع ملکه ی ذهن من ، کاری با مسائل سیاسی و سر کار آمدن این و آن ندارد . با دعواهای سیاسیون کار ندارد . ذهن من بدنبال بر اندازی ست ، اما نه بر اندازی های سیاسی و معمول ، بلکه بدنبال بر کناری درد دیرینه ی روان انسان ؛ نادانی و کم کردن درد های جسمی جامعه ی مدرن امروزی ست . مبارزه با جهل پروری و ستیز با دشمنان روشن اندیشی ، ملکه ی ذهن من است ، نه بیشتر و نه کمتر . در واقع کلی و عمومی ست . چه کنم که " ر وح من بیکار است . و دچار گرمی گفتار " و تنم مجروح و مسموم و بیمار . می دانم که اوضاع امروز ایران ، چه من و توبخواهیم و چه نه و چه آخوند های ریاکار وچه خشونت طلبان نا آگاه ، بخواهند و چه نه ، همین است که هست و رو به آزادی و آگاهی و بهبودی . پس برای آینده ی سیاسی و اتفاقات پیش رو، ذهن بیکار خود را مشغول نمی کنم . در رابطه با ستم حاضر بر مردم و بی قانونی کنونی حاکم و ظلم بر زندانیان در ایران ، توی پست ها ی پیشین نظرات خودم را بیان کرده ام و نیازی به تکرار نیست ، اما درباره ی موضوع ملکه ی ذهنم ، هنوز نشده پستی بنویسم . گاهی به خود م می گم : این مشغولیات رو برای ذهن مشوش و تن بیمار و روح بیکار خود نگه دار و دیگران را آسوده بگذار ! گاهی . اما چیزی دیگر در من می گوید : دزدی که نمی کنی و از دیوار مردم که بالا نمی ری ، پس بنویس ! شاید توانستی به دیگران کمک کنی و دیگران خطا های تو و گذشته را تکرار نکنند . پس می نویسم . گفتم که موضوعات ذهن من از مرحله ی دعواهای سیاسی گذشته ، اما بی ربط به اتفاقات و تغییرات سیاسی نیست . برای نمونه ؛ می خواستم از مسئولان بپرسم ، که چرا هشتاد در صد بیماران ام اس ایران در استان اصفهان هستند ، مگر در این استان چه شده ؟ می دانم که دردها کم نیست و مشکلات خود پدید آورده ی ایران ، بیشتر از آن است که عموم می دانند ، اما جایی باید آغاز کرد وپذیرفت که بی قانونی و لاپوشانی کردن ها ، تنها به سوی بیماری ودردهای بیشتر به پیش می رود ، در این میان مردم هستند که با تندرستی خویش هزینه پرداخت می کنند .

۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

ای عاشقان ! ای عاشقان! امروز ماییم وشما ! و سزدهم











از چه و از کجا بنویسم ؟ از کدام درد ؟ از بی هنر ی پروردن مرسوم شده ، یا از درد هنرمندان دلسوز ِ دربند ؟ از کدام ندانم کاری های تان بیاغازم ؟ توخود بگو !




جان سخن :


حضرات ! در ابهامید ونا آگاه ، در بند توهم . کشور را با هزار زهر آلوده اید .هوا و آب و خاک این سرزمین را محترم ندانستید و جنایت کرده اید . فراموش کرده اید که چه پاکانی در این مرز و بوم بوده اند و چقدر این خاک عزیز است . چندی پیش ،داشتم خاطرات " مهدی عراقی " را می خواندم که یک مرتبه ، درد اصلی و گمراه شدن ها و بدبختی این شصت هفتاد سال گذشته ی مسیر تکامل اجتماعی ــ سیاسی ِ جامعه مان ، برام آشکار ِ آشکار شد . از " نواب صفوی " به بعد . از همان جنایات و خون ریزی های نخست تا به امروز . به اسم اسلام و با تسلط بر تعصب عامه ی مذهبیون ، چه جنایت ها که نشد . نمی دانم از کدام بدبختی امروزه بنویسم ، از قوه ی قضا ییه یی که نماد بی قانونی شده ، یا از چپاول و مسموم کردن طبیعت و دشمنی با دگر اندیشان ، یا از مصرف معتادگونه ی دارو ، تا حدی که مصرف دارو ی ایران از چین که بیست برابر جمعیت ایران را دارد هم بیشتر است ، یا از ستم بر محرومان و اقلیت ها و ضعیفان در نظامی که با شعار مبارزه با مستکبران بر سر کار آمد ، یا از واقعیات تلخ و دردناک اوضاع زندان ها و رفتار مزدوران مالیخولیا یی در بندها و سیاهچال ها با آزادگان ؟ از کجا ؟ از کدام درد بنویسم ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چو خامه در ره فرمان او سرطاعت
نهاده ایم مگر او بتیغ بردارد
ززهدخشک ملولم کجاست بادهء ناب
که بوی باده مدامم دماغ تر دارد
زباده هیچت اگر نیست این نه بس که ترا
دمی زوسوسهء عقل بی خبر دارد
حافظ
امیدوارم که دل سوزان جنبش سبز با آرامش و خونسردی و درایت وقانونمندی به حق مسلم خود دست یابند و سیزده ی آبان بار دیگر روزی بزرگ و فراموش نشدنی بیافرینند .













۱۳۸۸ مهر ۲۲, چهارشنبه

نه هر که کله کج نهاد و تند بنشست،قلندری داند






این مقاله ی حنا ، که به صورت مصاحبه با پدرش ، محسن مخملباف نوشته و رو خط گذاشته ،خواندنیه ، مخصوصن ، ناگفته هاش . در این سی سال گذشته ، کارهای محسن مخملباف و خلاقیت و فازهای پیشرفت هنری و حال هوای روحی و معنوی و ریشه یی و بینش اش را تا آنجا که شده دنبال کردم . زندگی نامه و بیوگرافی محسن مخملباف ، نیاز به تحقیقات و نوشته های بسیاری داره ، اما جدا از بیوگرافی هنری او و کارنامه ی فیلم های حنا، فعال بودن هر دو در عرصه ی سیاسی ، اجتماعی امروز ایران نمونه است . واقعن که این خانواده و زندگی شان ، سبب سربلندی ایران بوده .هر چند در این پنج شش سال گذشته ، نتونستم همه ی فیلم های حنا و محسن مخملبا ف را ببینم و دنبال کنم ، اما از کارهاشون بی خبر بی خبر هم نبودم و به نظر من ، هر دو همیشه تحسین بر انگیز بودند و هستند . و امیدوارم که همچنان تندرست و پایدار و استوار باشند . روشن اندیشان و هنرمندان دلسوز همیشه مورد غضب متحجران و زورگویان و مستبدین بودند و هر چه سرشناس تر شده اند ، زنگ های خطر در گوش دیکتاتورها پرصداتر شده و مسئولیت هنرمندان بیشتر . می دانم که تحمل فشارها و کشیدن این بار کار آسانی به نظر نمی رسه ،اما شدنی تر از آن است که در تصور همگان بگنجد . مطمئنم که جلوگیری ازآگاهی و اتحاد دل های یک جامعه ، با هزاران دستان هم شدنی نیست . برای نمونه ، همین وضعیت فعلی ایران . یعنی اکنون جامعه ی ایران به یک درجه از آگاهی و همدلی و اتحاد رسیده ، که هم مغز دستگاه نیرنگ آخوندی و دوستان وهمکارانشان و هم بسیاری از سیاستمداران جهان آزاد ، تا حدودی توش مانده اند و نمی دانند این خیزش به کدام سمت و تا کجا پیش می رود و چه در انتظارجهان است . تنها چیزی که بر همه ی آگاهان روشن شده ، این است که ، برای آرامشی اجتماعی و همه گیر ، جامعه ی ایران ، نیاز به نو آوری در زمینه های دانش مدرن و دوباره یابی ریشه های فرهنگی باستان خود دارد ، تا فردایی نو و سربلند را بیا غازد . فردایی که از بی قانونی و بی عدالتی و زورگویی و بیداد ، جدا شده باشد . فردایی انسانی تر ، تا بتواند با بزرگ بینی و درایت انسانی ، این تلخی ها و بیداد های امروز را هضم کند و در این بزنگاه مهم ، کشور و فرهنگ ایران را از چنگ خونخواران بدر آورد .


۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

گذشته ، اکنون ، آینده

سالروز تولد سهراب سپهری



به یاد کودکان کار

برای همیشه عاشقان


من، تو ، ما ، آنها ، اینجا ، آنجا ... چه آسان می شود در ذهن و برای تنظیم ادراک ، با واژه ، همه چیز را جدا کرد و منطقی تر دید . این جور دیدن و پاسخ داشتن ، کاری ست که هر کودک در اوایل زندگی یاد می گیرد . چگونه ی یادگیری و آموزش این چیزها را مادران بهتر می دانند و از واضحات است . اما براستی اینچنین است ؟ گذشته از اکنون و آینده جدا شدنی ست ؟ یا ما از آنها ؟ بدون گذشته ، اکنون معنی داره ؟ یا بدون آنها ، واژه ی ما ها ؟ نه . پس گذشته و اکنون و آینده یکی ست و به هم وصل ، نه دوتا و جدا از هم .این تفاوت ها و جدایی ها را هر چه مهم تر ببینی ، زندگی را بر خود سخت تر می کنی . باور کن ! هیچ چیز ، جدا از دیگری نیست ، همه چیز به هم وصل ویکی ست ، مثل هوا . اکسیژن هوا ، همان اکسیژنی ست که همه جا ی این کره هست . این بینش ، را می توان عارفانه ، یا عاشقانه و مجنون وار دید و گفت که زندگی و رئالیته ، یعنی جدایی وتفاوت جویی و مشخص کردن و نتیجه گیری آماری . می توان این جور دید ، اما می توان هم این نتیجه گیری ها را کنار گذاشت و با ادرکی بازتر و بدون پرسش و پاسخ زندگی را چشید . بی ادعا و بدون خود خواهی و پیشداوری و نتیجه گیری ها ی ذهن خود .می توان ماشین حساب ذهن خود را مدتی خاموش کرد و تنها نظاره کرد و تجربه .


می دانم که ذهن بیکار نمی نشیند و همیشه مثل یک کامپیوتر فعال است ، اما با آگاهی بر این ، می توان ، کمی از زندان واژگان ومنطق پرسش و پاسخ ها وشاید ها و بایدها و پارانویا رهایی یافت.


زمانی که دید بسته و متحجر را باز کنی و از خشک مغزی نجات پیدا کنی ، پی می بری که تا کنون با گوشه چشم نگاه می کردی .چند روز پیش ، در اخبار شنیدم که عده یی جوان آلمانی مسلمان شده ، جایی دورهم جمع شده اند ، و در اردوگاهی نظامی بسر می برند و در یک فیلم ویدیویی ــ اینترنتی دولت های غرب و کشور آلمان را تهدید کرده اند . اعلام کرده اند که جهاد است . این خبر ـ جدا از اخبار ناگوار وضع زندان های ایران و ظلم حکومتی آخوندی ــ نظامی ، به نام دین ـ از ذهنم به آسانی گذر نکرد . برای خیلی از مردم آلمان این خبر و وجود این افراد بیمناک کننده بود ، البته فردای آن ، در امواج دیگر اخبار ناگوار، نا پدید شد و ذهن مردم به مشغولیات زندگی شان دوباره گرم شد . این موضوع برام کمی تفکر برانگیز بود . اینکه چرا ، چند جوان آلمانی ، مسلمان شده و جهاد گر . اگر می شد ، حاضر بودم ، در یک دیدار با آنها ، بهشان بگویم که خود را از چنگ و از شر این گرگ ها ی میش نما ،برهانند و اگر مذهبی شده اند ، دین را درست بفهمند .اینکه امروزه به نام دینداری در بساط خشونت طلبان به فروش می رسد ، تنها نام دین را به یدک می کشد ، نه بیش . بهشان بگویم : اگر جهادی شده اید و مجاهد ، پس از خود بیاغازید . جهاد اکبر ، جهاد با نفس خود است . خود را خونخوار وآشوبگر نشان دادن و نماد شر و کینه شدن ، و پیران و کودکان را ترساندن ، نه جهاد است و نه دینی . من مذهبی نیستم ، اما تا آنجا که من از مذهب و دین می دانم ، این است که کار ها ی تروریستی ، دینی نیست .


سخنی هست که چند بار ، جاهای گوناگونی خواند ه ام ، جایی خواندم که از شمس تبریز است و جایی دیگر از پیرهرات و جایی از بایزید بسطام . نمی دانم اصل این آموزه از کیست ، جان سخن مهم است ، نه اینکه از کیست . این برای افرادی ، با استعداد های خارق العاده و عجیب گفته شده . چراکه در قدیم ، گاهی انسان ها یی ـ در جوامع گوناگون و با ادیان های متفاوت ـ بود ه اند که سال های سال ، ریاضت می کشیدند و تمرین ها می کردند ، تا به مراتب بالایی برسند وکیش خود را تبلیغ کنند . بعضی از آنها ، پس از سال ها ، گمراه می شدند و به جای آنکه مرحله ی ، نفس و خودپرستی و اگوی خود را پشت سر بگذارند ، با خود نشان دادن و انجام کارهای عجیب ،خیال می کردند که دارند ، دینداری و معنویت ترویج می کنند . این را برای آنها گفته اند . این آموزه چنین است :




اگر به هوا پری ، مگسی باشی.
اگر بر آب روی ، خسی باشی .
دلی بدست آور ، تا کسی باشی .



یعنی در دل دیگران جای داشته باش و علاقه ی عموم را به همراه داشته باش و نیکنام شو . مثل انسان های بزرگ و نیکخواه و خییر تاریخ انسانی ، که در دل مردم جوامع جای گرفته اند و جامعه ی انسانی را پیش برده اند و از دردها و رنج ها کمی بیشتر کاسته اند . این بزرگان هستند که انسان امروز را به این درجه از انسانیت رسانده اند و از حییوانیت دوری گزیده اند .
آری اینچنین است دوستان ! خود را بدست جانیان داده اید و نمی دانید چه می کنید و به سود چه کسانی عمل می کنید . و می پندارید که از بزرگانید .
در گلستانه چه بوی علفی می آمد !
...
لب آبی
گیوه ها را کندم ، ونشستم ، پا ها در آب :
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشیار است !
...
زندگی خالی نیست :
مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست .
آری
تا شقایق هست ، زندگی باید کرد .
در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه ء نور ، مثل خواب دم صبح
وچندان بی تابم ، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه.
دور ها آوایی است ، که مرا می خواند .
در گلستانه
سهراب سپهری