چونکه زیاد از کار با وبلاگ حالیم نیست و نمی تونم با چندتا برچسب و تصویر ولینک برای همیشه یادآوری و تایید و تثبیت کنم ، باید با چندباره نویسی اینبار هم اعلام کنم که مخالف جنگ وخونریزی وآشوب و خشونت و شکنجه و اعدام و بی قانونی و بی عدالتی ام . یعنی بدبختی مردم ایران برام آشناست . از همین وبلاگ لکاته و بی حال و بی خواننده ام پیداست که هیچ کاره ام ، اما بیدار . و آگاه از درد. پس نمی خوام اینجا فحش و فحشکشی راه بندازم و خوب و بد کنم و دنبال مقصر بگردم ، یا خود بزرگ بینی کنم . می خوام با ایران فردا و جامعه ی آزاد اش ، اگر توانستم یار شوم ،پس می نویسم . برای خودم . در وبلاگ شخصی ام . از دیشب تا حالا موضوع تغذیه و خوراک و چگونگی این مهم در دنیای مدرن امروزه بد جور مخ کارگفته . در واقع یکی از دلایل بودن و بازگشتم به آلمان ، پیش رو داشتن گذراندن دوره یا تحصیل در زمینه ی تغذیه و مواد غذایی بود که نشد . شیر ملامینی ها ی چندسال پیش که از یاد نرفته ؟ امروزه پنیر ی می خری که پنیر نیست و از شیر تهیه نشده و فقط شکل پنیر است و اگر مزه یی هم می دهد در لابراتوار ساخته شده .و خیلی از خوراکی ها ی دیگر و نوع و مقدار مصرف اش و به طور کل تغذیه چه معنی برای انسان داشته و دارد و خواهد داشت .در دنیای مدرن و پیشرفته ی امروز ، دولت ها خوب می دانند که باید مواظب و مراقب باشند ، تا چند طماع سودجو ، نتوانند با جان مردم بازی کنند . اما بدبختانه در همه جای دنیا این چنین نیست . در کشورهای فقیر و بی قانون با نظام دیکتاتور ی در دنیا ،بیچارگی مردم اش آنقدر زیاد است که هیچ کنترلی نیست و انسان ها تنها به فکر سیر شدن اند و زیاد با سالم و اصل بودن مواد خوراکی کاری ندارند .
یک سوسیالیست دموکرات پاسیفیست. نویسنده،مترجم و بلاگر آزاد در تبعید.
یک سوسیالیست دموکرات پاسیفیست. نویسنده،مترجم و بلاگر آزاد در تبعید.
۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه
۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه
بانک اطلاعاتی ام اس
در سایت بانک اطلاعاتی ام . اس مقالات بسیاری در باره ی بیماری و جدیدترین داروها و شیوه های مدرن تراپی ام . اس نوشته شده . و شاید پاسخ پرسشی شود . درضمن چون خودم اصفهانی ام ، می خواستم امروز این را هم به پست دیروز اضافه کنم ؛ اصفهان شهر بدی برای زندگی نیست .فقط به محیط زیست اش بی رحمی شده . و برای زندگی من ، خیلی از نا سالمی ها ی شهر و بروز بیماری ام . اس ، باعث تغییرات مهم و مفیدی شد . یعنی اگر من از هشت سال پیش شیوه ی زندگی ام را عوض نکرده بودم ، تا حالا کفن پوسونده بودم . آگاهی به بیماری ، باعث سالم شدنم شد . یعنی ؛ عدو شد سبب خیر.
۱۳۸۹ مهر ۲۷, سهشنبه
ندانم های بسیار است
اینکه یک بیماری ژنتیک در یک انسان باشد وخود را نشان دهد ، پیچیده و نفهمیدنی نیست ، اما بیماری حتمی هم نباید خود را در زندگی به یک نفر نشان دهد .یعنی انسان سالم و تندرست و بی درد نیست و نوبر شده .اما پرسش اینجاست که ؟ چرا یک نوع بیماری در یک منطقه شیوع دارد و در یک جای دیگر نه ؟ مثلن ام .اس در ژاپن و چند کشور دیگر کم است ودر چند منطقه دیگر بسیار . نمونه هایی بوده که بیمار محل زندگی خود را تغییر داده و چند سال بعد ، بیماری تقریبن علاج شده .پرسشی ، چند سال برای خود من پیش آمده بود که چرا هر بار که من چند هفته ایران بودم ،چند ماه پس از برگشت به آلمان دردی بیشتر داشتم وکار به دکتر و بیمارستان می کشید . پس از چند سال ،تفکر به حال نا حال خود ، سه سال و نیم پیش ، چند ماه در اصفهان بودم . و سعی کردم عین زندگی در آلمان و حتا سالم تر ، مراقبه و مدیتیشن و یوگا کنم . پس از چند هفته ، بدبختانه به این رسیدم که هوا و آب و خاک اصفهان نه به حال من و نه به حال خیلی از دیگر بیماران ام. اس می سازد .از قدیم خیلی از پزشکان اصفهان می گفتند که در اصفهان بدون آمپول فلان و بیسار این درد و بدبختی را در این شهر داری و نمی شود بی داروی مدرن قوی و شیمیایی وپیشرفته بود ، چون اصفهان جای سالمی نیست .در سه ماه ، سه بار ، بدجور زمین خوردم . یعنی یک بار پالیزید و دوبار ،انگار خون به مغز نرسید . در این چندماه ، زیباترین و بهترین اش برای حال من ، سه روزی بود که در ده و دور از شهر بودم .البته زندگی های شهری با مزیت و راحتی ها بسیاری ست ،اما آن رفاه می تواند خودش به درد و بیماری و مرگ زودتر برسد . در متون باستانی و کهنه ی طب سنتی ایران ، از زندگی دلنشین و زیبا ی اصفهان و آب و هوای چهارفصل و نمونه ی اصفهان ذکر شده ، اماآنچه که امروز در اصفهان است ؛ مضر است . کوه صفه ی اصفهان سی سال پیش از شاهین شهر وسه ده و پایین شهر و سگزی پیدا بود . صبح ها پس از طلوع ، کمی گرد و خاک دور کوه صفه پیدا بود ، اما کوه هم دیده می شد . امروز ولی از دروازه شیراز و از پای خود کوه هم ، بعضی و قتها دیدنی نیست . هاله یی از دود و گاز و سیاهه یی دور صفه را گرفته . بعله .
۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه
M.S
مولتیپل اسکلروزیس یک بیماری سیستم ایمنی بدن است که ارتباط عصبی بین اندام را به اخلال می کشاند . یعنی دستورات مغز با اشکال و اتصالی از سوی نخاع به اعضا ی دیگر مرتبط است .بیمار ی دو و نیم تا سه میلیون نفر در دنیا. این بیماری گرفتنی نیست . یا آدم دارد یا نه . وبه گفته و نوشته ی متخصصان و پزشکان ؛ معمای پیچیده ی قرن شده . این بیماری از بدو تولد در ژن ها و ارثیه ی خود از نسل اندر نسل پیش از خود دریک نفر است . این توضیح ساده یی بود ، در رابطه با بیماری ، برای آنها که زیاد از این بیماری خبر ندارند و تنها شاید تصاویری دردناک در تلویزیون دیده اند و می دانند که این بیماری می تواند به فلج کامل یک انسان منجر شود و بکشد و بیشتر از این هم نمی دانند ... و لی جدا از این ، می خواهم برای خواننده یی که بدلیلی با ام.اس یا مبتلایان به آن بیشتر آشناست از خودم وتجربیاتم در این سال های گذشته ـ از زمان بروز تا حالا ـ بنویسم .هشت سال پیش که برای دیدن خویشان و تعطیلات، چند هفته ایران بودم ، حمله ی نخست خود را به نحوی نشان داد ،که من خیال کردم ، سکته است . آن روز تا دو سال پس از آن حرفی از ام .اس برام آشنا نبود . چند ماه پس از آن ، وقتی در آلمان پیش دکتر عمومی ام رفتم وگفتم ؛ انگار سکته کردم . گفت ؛ خون ات مشکل داره و نوع تغذیه ات را تغییر بده و چند ماه گیاهخوار شو ! من گوش کردم و نوع تغذیه ام را تغییر دادم و گیاهخوار شدم . بعد ها فهمیدم که این دگرگونی خوراکی چقدر به دادم رسیده .دو سال پس از آن که به دلیل یک هجوم دیگر بیماری ، در چشم وسمت راست بدنم ، مشکل بینایی و موتوریک ایجاد شد ، پزشک ها یک هفته در بیمارستان ،دنبل دلیل اش می گشتند و گفتند :ام.اس است و باید سوزن بتا مصرف کنم . در طول همان هفته یی که بستری بودم و کورتون سنگین مصرف کردم ، دیدم حا لم بهتر شده . وقتی از بیمارستان بیرون اومدم ، و می دانستم که بیمارم ، زندگی را به کل تغییر دادم .دو هفته پس از آن تا حالا ، یوگا و از چند ماه پس از آن به بعد یوگا و مدیتیشن مثل صبحانه روزانه شده . در مجموع در شش سال گذشته ، سه بار در بیمارستان بودم و هر سه بار هم ، یک هفت ،هشت ، ده روزی بیشتر طول نکشید و پس از آن توانسته ام ، تقریبن ، همه کارهای روزانه ی خودم را انجام بدم .البته پس از شش سال آشنایی با این بیماری ، به نتیجه رسیدم که باید دارو هم مصرف کنم . و امروز حدود دوماه است که دارم دارو مصرف می کنم . چون این بیماری مثل یک آتش در بدن همیشه روشن است و باید یک جوری ساکت و خفه و خاموش شود . همه ی آن کارهایی که من می کردم و می کنم ،کمک کرده ، ولی به دارو هم احتیاج است . همان گونه که دکترها می گویند : ام.اس یک بیماریه که در هر کس جور دیگر شدت پیدا می کنه و هیچ کی را هم نمی توانیم صددرصد بیمار ام .اس بدانیم ، تا بعد از مرگ اش ، مغز و نخاع اش را در لابراتوار آزمایش نکنیم ،نمی توانیم بگوییم ، بعله ام.اس داشت . به نظر من ؛ ام .اس می تواند برای یک نفر خطرناک شود ، اما می تواند هم گم شود .وتا آن موقعی که بیمار بیشتر از دیگران از بیماری اش نترسد ، حال اش بد نیست. وباید بداند که می تواند دوباره سرپا باشد و نیمه تن درست هم که شده، امورات بگذراند . وشاید هم روزی آنقدر از بیماری دور شود ، که اصلن دوران بیماری اش را از یاد هم ببرد . واقعیت این است که مخ انسان آنقدر پیچیده و فراخ و بزرگ است که حتا وقتی مخچه هم کار نکند ، او هنور ادامه دارد و هست .
۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه
گناه ...که من چو آهوی وحشی زآدمی گریزانم
تو پست پیش ـ چند ماه قبل ـ نوشتم که دیگه نمی خوام ، مطلبی سیاسی بنویسم واگر چیزی هم نوشتم از بیان بدبختی مردم نباشد و چیزی باشد که به درد مندی سودی برساند .همانطور که پیش ترها گفتم ، من خودم حدود هفت ، هشت سالی ست که با بروز ام .اس درگیر این بیماری ام و الان حدود دو ماه است که در یک گروه از داروی جدیدی که تا چند ماه دیگر اجازه ی استفاده برای عموم در آلمان و تجویز پزشکی اش داده می شود ، مصرف می کنم ؛ روزی یک کپسول . مدتی که نه تلفن داشتم و نه اینترنت و نه وقتی برای نوشتن در بلاگ . امروز اما می خواستم پستی در باره ی برخوردبیمار مبتلا به ام .اس و چگونگی برداشت ادراک او با این بیماری بنویسم و اصلن واژ ه یی از ستم حاکم بر ایران ننویسم . در یکی از اولین مطالب در سایتی خبری می خوانم ، از وضع یک جوان اندیشمند دانشجوی رشته ی فلسفه که مبتلا ی ام . اس است و زیر شکنجه در زندان رژیم جمهوری اسلامی . با خواندن این خبر ، موضوع خود فراموش می کنم و کنچکاو حال او می شوم . در همین وبلاگ نوشتم کی هستم و چه کاره ام و چگونه امورات می گذرد ؛ به شکر . شکر. و بازهم شکر از این آزادی شخصی خود . سپاسگزارم از این که تنها در همان چند سال نخست برپایی این نظام نقش بازی کردم ــ در نوجوانی بدلیل نادانی و تعصب ملی و مذهبی و برای دفاع از میهن زمان جنگ از آن پانزد ه سالگان رو مینی ــ و حدود بیست سال است که آواره ام .آواره و سرگردان و پناهجو ، اما با وجدانی بیدار و آگاه . وخوشحالم که چندسال پیش بی مشکل تونستم از ایران بیرون بیام . زندگی یی مثل وضع همان مفلوک نابینا ی شاکر که در پاسخ حاکم و دلیل شاکری اش ، گفت : هر چند بیمار و فقیر و نا بینام ، اما شاکرم که با امثال تو سر و کار ندارم و تو را نباید ببینم و تعظیم کنم . بعله . من شاکرم که پای برگه ی فروش وجدان خود را هیچ گاه امضا نکردم و هنوز هستم و آگاهانه شاهد این برهه ی تاریخ ایران ام. حضرات !!! در این دو سه سال گذشته ، چهره ی راستین خود را ـ آنچه که نسل نیم سوخته یی چون من می دانست ــ به جهان نشان دادید و هنوز ول کن نیستید . در ضمن آفرین به وجدان های بیدار ایران ! آنهایی که در ایران ماند ه اند و این بدبختی را بر جان تحمل می کنند .
پس از نوشتن این پست ، در ووآ ،برنامه ی جمشید چالنگی را دیدم و تصویر بسیاری از دیگر فعالان بیمار در حبس را . جدن چه نیروی پلیدی در این جنایات مخفی ست ؟ ،
پس از نوشتن این پست ، در ووآ ،برنامه ی جمشید چالنگی را دیدم و تصویر بسیاری از دیگر فعالان بیمار در حبس را . جدن چه نیروی پلیدی در این جنایات مخفی ست ؟ ،
۱۳۸۹ خرداد ۳۱, دوشنبه
چه ساکت،اما پُرزَِگویش
با شاهد بودن ِ این درندگی و بی رحمی و خشونت به تن و جان مردم و با دانستن اینکه حاکمان ایران در حال جنایت بیشتر بر زندانیان هستند و با دیدن ِ شو های ِ قانونی نما در تصویب و توصیف و توجیه این مخمصه و و و های ناگفته ی دیگر در اوضاع پشت پرده ی سیاسی ایران ، سخن از درد و پرسش بسیار است ،که پر زگویش است ،اما بی گفتار می ماند . چون حال شنونده ، یا خواننده وبرداشت جمعی را نمی دانم ، پس ناگفته و نبوده ونمی دانمی، در پشت پرده می ماند . تازه ،با زبان وبلاگستانی هزاران امکان برای گفتن هست ، گفتن های خاموش بدون واژه و بی صدا اما پر شنونده . پس می شود چیز هایی هم گفت که زیبا باشد و شاید دردی را درمان کند و هیزم بیار معرکه نشود. در اصل من نمی خواهم ، یکی از تشویق کنندگان به خشونت و سینه سپر کردن ها باشم و هی تنش و بدبختی مردم رو بیشترش کنم.آنچه که بر همه هویدا ست و ثابت شده ، دیگر نیازی به یادآوری نیست . وضع این است ؛ حکام ایران پا کار هر نوع جنایتی هستند . بیچاره این مردم !!! بیچاره مردم عدالت جوو آزادی خواه و قانونمند ی که در این بزنگاه اسیر دژخیمان اند وباید با آنها تن و دست وپنجه نرم کنند . چند بار دیگه هم اینجا نوشته ام ، که نظراتم برای بهبود حال خودم نیست ودلیل یاری به دیگران ست . و می دانم که مشکلات مردم ، با بر سر کار آمدن این و آن و تصویب قطعنامه و توقیف و تحریم های کهنه و نو ، حل نمی شود . در اصل ، مشغله ی خودم ، بیماری ام است و اینکه چند گام می توانم حرکت کنم و یا دم و باز دم ام چگونه سپری می شود . یا اصلن تا کی این سیکل را می خواهم طی کنم . ساده بیان کنم ؛ تندرستی یا کسالت من ، برایم مهم است و اینکه تا عمری هست ، چند نمایشنامه ی دیگر هم بنویسم ، تا شاید روزی بر صحنه یی بیاد ، با این ها بیشتر در گیرم ، نه رخداد ها و رویداد های ایران . یکبار دیگه هم گفتم ، من ؛ یک جمهوریخواه دمکرات لائیک ام . از دید من ؛ این یعنی آزادی . در واقع شر و شورو دعواهای خیلی ها ازم دور شده و راحتم گذاشته. و می دانم که من هم ـ مثل بسیاری از مردم جهان ، تقریبن ـ بنده ی خدای مقتدر ( اسکناس ) هستم . پس دعواهای بازاری برام تازه نیست . حتا حال عده ایی که دنبال بحث و دعوا و مجادله در مورد مسائل دینی و مذهبی هستند را با اینکه می فهمم ، اما چون می دانم که این دعواهام بازاری ست ، برام آنچنان جالب نیست ، چون این ها تفاوت های بینشی ست ودر ذات زندگی و در رئالیته ی موجود هیچ تفاوتی نیست . برای نمونه ؛ یکنفر پای یک کوه ایستاده و به نظر او کوه بزرگی ست و یکی در حال پرواز از روی کوه ، آن پایین یک تپه ی کوچک رو مشاهده می کند و نفر دیگر بر روی کوه ایستاده و با دانش فیزیک خود به این نتیجه رسیده که روی کوهی ازانرژی ایستاده . از ت می پرسم ، بر موجودیت ِ کوه تفاوت این سه بینش در آن لحظه تاثیر گدار است ؟ منظورم این است ، هر کسی از ظن خود شد یار. و به همین دلیل به نظر من در ایران امروز
آزادی و قانونمند ی و عدالت در مان این مخمصه است
آزادی و قانونمند ی و عدالت در مان این مخمصه است
۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سهشنبه
تودر توی پندار
اشتراک در:
پستها (Atom)
